باسلام 

چند نکته قابل ذکر است که امیدواریم دوستان رعایت کنند.

۱- لطف کنید برای نقد داستان ها قبل ازاینکه نقد دیگر دوستان را بخوانید نظرخود را ارائه کنید تا نقد دیگران در نقد شما تاثیری نداشته باشد.

۲- از دوستان خود جهت نقدو بررسی داستان ها دعوت کنید. شما به عنوان عضو انجمن داستانی چوک می توانید به صورت کامنت یا ایمیل از دیگران جهت بازدید ازوبلاگ و نظردهی دعوت به عمل آورید.

۳- معرفی کتاب هایی که خوانده اید را فراموش نکنید. این کتاب ها را درکامنتی جداگانه برای دوستان معرفی کنید.

۴- دوستانی هم که شرایط عضویت و نقد داستان رو نادیده می گیرند درحال حذف هستند. این انجمن جای تفریح نیست. یکی دو تن ازدوستان ازلیست حذف شدند ودیگر درجریان فعالیت های انجمن قرار نخواهند گرفت . اگر وقت ندارید اگرحوصله خواندن یک داستان درهفته و توانایی نوشتن چند خط نقد را ندارید فضا را برای دیگر دوستان خالی کنید.

۵- داستان های خود را برای نمایش در انجمن داستانی چوک به دبیرانجمن ایمیل کنید.

موفق باشید.

********************************

لطفا براي هرداستان يك كامنت جداگانه درج بفرماييد.

شطرنج

-    حضانت بچه با منه. اگه فكر مي كني مشكلي هست برو شكايت كن تا به جواب برسي. اما بدون هماهنگي با من نرو در مدرسه. بذار زندگيمونو بكنيم!

-    الو ... الو ... صدا قطع و وصل ميشه ... من نه كاري به تو دارم نه قانون. اگه مي خواستم همين جوري ميومدم مي بردمش ...

صدا در هياهوي بوق ماشين ها گم شد. زن نفس نفس زنان كنار پياده رو ايستاد.  محتاطانه به عابري كه از كنارش رد مي شد نگاهي انداخت. يك جفت دستكش مشكي از كيف دستي اش بيرون آورد و به دست كرد. نگاهي به دانه هاي سفيد روي دستكش ها انداخت و آنها را محكم تر روي مچ دست هايش كشيد.بسته هاي خريد و تلفن همراه ميان دستش را جابه جا كرد و به راهش ادامه داد.

فروشنده تمام محتويات كيف را روي پيشخوان خالي كرد. مهره هاي سياه را يك طرف و مهره هاي سفيد را سمت ديگر چيد. بعد آنها را شمرد و دوباره در كيف ريخت. صفحه ي شطرنجي را تا كرد و همه را داخل نايلوني گذاشت.

-         قابلي نداره. 7000 تومن.

زن اسكناس ها را شمرد. بسته ي تازه را در نايلون بزرگ تري جا داد و از در بيرون رفت. بسته ي جديد وزني نداشت اما حس كرد بارش سنگين تر شده است. سرعت قدم هايش را بيشتر كرد. اما انگار هر چه بيشتر مي رفت راه دورتر مي شد. به سختي دستش را با حجم بسته هاي ميان آن بالا برد و زنگ طبقه ي چهارم را فشرد.

-         كيه؟

-         باز كن دستم افتاد!

-         مگه خودت كليد نداري؟!

زن آرام آرام از پله ها بالا رفت و با خودش فكر كرد چند سال است كه خودش كليد را در قفل چرخانده است؟!

***

 

قاشق پر از مايه ي كوكو ميان روغن داغ تابه ريخته شد. صداي جلز و ولز روغن و بوي سرخ شدن مخلوط سيب زميني و تخم مرغ در فضاي آشپزخانه پيچيد. زن پنجره ي آشپزخانه را باز كرد و نگاهي به خيابان انداخت. كتاب فارسي روي ميز را ورق زد و گفت: اهتزاز ... حواست باشه دوباره غلط ننويسي.

-         مامان خوابم مياد!

-         شام حاضره. بعد از ديكته بخور و برو بخواب.

زن احساس خستگي كرد. اما دلش نمي خواست بخوابد. روي صندلي نشست و به چرخش ماهي ها دور حباب هاي آكواريوم خيره شد. كتاب فارسي را كه ورق مي زد متوجه شد سه برگ از صفحات كتاب از آن جدا شده است. به سراغ كشوي ميز رفت و ماشين دوخت را از آن بيرون آورد. صفحات را با دقت سر جاي خود چيد. قطر كتاب را زير سوزن ماشين دوخت گذاشت و فشرد.

-         مقاومت ...

-         مامان دعا كن فردا تو مسابقه ي شطرنج برنده شم!

-         حواستو جمع كني برنده ميشي.

***

زن كتاب داستان را از ميان دست هاي پسر بيرون كشيد و به قفسه ي             كتاب هاي كنار تخت برگرداند. پتو را تا روي شانه هاي او بالا كشيد. ژاكت سفيد بلندش را به تن كرد و تمام دكمه هاي آن را بست. چراغ ها را خاموش كرد و روي كاناپه نشست. از آن زاويه به نظرش رسيد شاخه ي بامبو خم شده است. نزديك تر رفت و چشم به ريشه هاي انبوه گياه در حجم آب گلدان شيشه اي دوخت. بامبو خم شده بود اما برگ جديدي هم داشت كه در انتهاي ساقه ي آن خودنمايي مي كرد. در سايه روشن اتاق، چشم به تصوير خودش در آيينه دوخت. موهايش را از جلوي سرش كنار زد و به پيشاني خود خيره شد. حجم افكار مختلف دور سرش مي چرخيد.كنار پنجره رفت، آن را باز كرد و صورتش را به سرماي خيابان سپرد.

 نويسنده:  زهره مسكني

وبلاگ نويسنده:  http://zohremaskani.blogfa.com

        ************************************** 

سرگردان

 نويسنده گفت امشب داستانمو  هر جور شده مينويسم هميشه طبقه سوم تو خيابون سوم همين حرفا و بحثها بود يكي هست كه مي خواهد بنويسد  يكي هم هست كه دائئم با خودش كلنجار ميرود نميداند بايد از كجا شروع كند دود لي  امان از ما آدما بريده مثل يك لقمه گلو گير سر راهمون نشسته هميشه همينجوره .نور چراغ سايه زن را  رو مرد انداخته بود زني كه دائئم با حركات دستش به مرد نشسته در حال چايي خوردن ميگفت آرزوها مثل خواستن رفتن و رسيدن به قله هست. مرد گفت آره مثل يك استكان چاي هست كه در يك چشم بهم زدن قورت ميديم اما همچين هم نيست من كه با اين حرفات موافق نيستم اصلا ميدوني چيه من حوصله ندارم باهات بحث كنم اگه ميشه اون پالتو رو بهم بده تا برم روزنامه امروز رو بگيرم. زن خنديد نه با لبانش . با چشماش مرد رو با تنفر نگريست اصلا حرف هم نزد به مرد پشت كرد رفت انگار تو نگاه مرد گم شد مرد استكانش را تا نيمه گذاشت رو ميز و بلند شد نگاهي به گل شمعداني كنار پنجره  روبروي همونجايي كه نويسنده داشت با خودش كلنجار ميرفت نگاه كرد نويسنده نگاهي به مرد كرد گفت امشب داستانمو مينويسم مرد گفت بنويس جانم فردا ببر دفتر روزنامه تا برات چاپش كنن مرد پالتوش كه رو زمين  همانجاي كه زن ايستاده بود برداشت انگار زن پالتو رو به دستش داده بود گفت مرسي. درسته كه كه اين وقت شب با اين ماهي كه تا نيمه وسط آسمون ايستاده اما اون دكه هميشه روزنامه داره هميشه خدا هر ساعتي كه رد ميشم بازه . زن تو ثانيه هاي مرد محو شد.نويسنده گفت مينويسم مرد گفت بنويس جانم بنويس .مرد به سايه زن خنديد زن داشت روزنامه ديروز ورق ميزد مرد پالتو رو به تنش چسباند از كنار زن رد شد اصلا حس نكرد كسي اونجا بوده در را نبسته بيرون رفت از كنار حوض خالي با اون ماهي نيمه جان گذشت گفت فردا آبتون  رو عوض ميكنم نويسنده گفت مينويسم مرد گفت زنم هم هميشه همينو ميگه.مرد در كوچه را باز كرد بيرون رفت در را آهسته بست تا زنش نفهمه كه بيرون رفته سردي شب باعث شد  مرد گوشه پالتو  را تا نيمه بالا بده انگار يه مردي تو پالتو يه آدم حسابي گم شده بود باد شروع به وزيدن كرد نويسنده گفت اين وقت شب اين آقا كجا ميره. زن گفت به تو مربوط نيست.مرد بي خيال رفت اصلا مشخص نبود ساعت چند بوده چون نه كسي تو خيابون پرسه ميزد. نه از سگهاي ولگرد خبري بود مرد يك آن حس كرد داره يه سگ ولگرد رد ميشه . نويسنده گفت چخ مرد رفت زن هم گفت چخ مرد رفت ماشين گشت پليس هم نبود مرد از سه تا خيابون رد شد. هميشه اين ساعت چراغهاي خيابونا خاموشه فقط يه چراغي روشنه اونم چراغ دكه روزنامه فروشيه. مرد گفت ميدونستم زن گفت كه اصلا نميدوني نويسنده گفت كدوم روزنامه مرد گفت مهم نيست همون روزنامه ديروز هم خوبه مرد حالا ديگه به دكه روزنامه فروشي  رسيده بود آب از باغچه گل كنار دكه بالا زده بود صاحب دكه تو دكه اش نبود مرد گفت كدومش بهتره كسي جواب نداد زن گفت اين كه تيتر نزده نويسنده خنديد  خودشه همينو بخر زن از خنده منفجر شد. بي پدر كجا رفته حالا كودمش رو بخرم   با دو دلي  دست كرد يه روزنامه برداشت  روزنامه تاريخ نداشت زن برگشت رفت آشپزخونه مرد گفت همينو ميخرم همين كه چاپخونه تاريخ نزده. آقاهه ...آقا.؟... پس اين اين بي پدراين وقت شب كجا رفته ؟مرد پول رو گذاشت رو پيشخوان دكه. روزنامه رو برداشت. خواست برگرده اما نمي دانست از كدوم راه  اومده زن گفت ولگرد عوضي بر نگشت . نويسنده كلافه شده بود گفت :منم تو همين راه گم شدم مرد ديگه هيچي نگفت خواست از روبرو مسير خونه  رو پيدا كنه اما هر چه ميرفت كسي نبود كه بپرسه ساعت چنده زن دقيقه اي فراموش كرد كه مردش نيامده. نويسنده آره همين جا تمومه مرد داشت دنبال آدرسش ميگشت اصلا انگار نميخواست برگرده زن از چشمهاي مرد افتاده بود. نويسنده گفت خودشه همين خيابونه زن تو آشپزخانه بي خيال مردش خواب رفته بود مرد گفت بنويس فردا ببر چاپش كن  مرد داشت از زن بر ميگشت نويسنده خواست بنويسه به خودكارش چشم دوخت چشمش ديد كه خودكارش جوهر تمام كرده.

نويسنده:محمد ارديبهشتي