نویسنده: علی حیدری خسرو
شب هالوین
وسط پارتی هالوین خداحافظی کرده بودم و با متروی اول شب طرف خونه میرفتم. توی قطار مترو روبروی دکتر استافسکی نشسته بودم که مشغول خوندن کتاب بود. حدس زدم "برادران کارامازف" رو میخونه. اکثر مسافرین نزدیک ما تو ایستگاههای میان راه پیاده شدند به جز یه سیاهه و یه دختر بلوند بیست و چند ساله که آرایش هالوینی دور چشمهاش پاک شده بود و صورتش رو ترسناک کرده بود. افسرده و عصبی به نظر میرسید. دو بال سیاه کوچیکش رو کنده بود و دستش گرفته بود.
دکتر استافسکی کتابش رو بست و گذاشت تو کیفش. عینکش رو برداشت و چشمهاش رو مالید. پیراهن آبی تنش بود که راه-راه بنفش داشت و یک پلیور قهوه ای بدون آستین روش پوشیده بود. چاق بود و پلیور چاقتر نشونش میداد. موهای سفیدش با صورت گوشتی و سفیدش که یه کم غبغب داشت جور بود. همیشه مرتب و خوش لباس سر کلاس میومد و تمام مدت کلاس با شوق و اشتیاق درس میداد. تو مطالبی که درس میداد استاد بود. رفتار و منش آکادمیک داشت و درست میرفت سر اصل مطلب و سرراست حرفش رو میزد. با اینحال هر مطلب رو چند بار و به شیوههای مختلف توضیح میداد که حوصلم رو سر میبرد.
گفتم: "های"
-"هلو"
- سعید هستم. دو سال پیش دانشجوی درستون بودم.
- بله، میدونم. معمولا ردیف یکی به آخر میشِستی.
پرسید: "از کجا اومدی؟"
- "ایران"
دکتر استافسکی شروع کرد به پاک کردن عینکش. دختره نگام کرد و من هم براش چشم و ابرو تکون دادم. دختره لبخند سردی زد و فرو رفت توی صندلیش. بالهای کنده شدهَش رو گذاشت کنار دستش و کفشهای پر زرق و برقش رو کند و پاهاش رو جمع کرد توی بغلش روی صندلی. سیاهه تکونی خورد و تیکهای به دختره پروند که من سردرنیاوردم. دختره جوابی نداد و خیره شد به طرف ما.
- "من سال 1970 اومدم امریکا"
صدای قطار بلندتر شده بود و دکتر استافسکی بلند حرف میزد. پرسیدم: "تنها اومدید؟"
- "نه"
مکثی کرد و ادامه داد:"یعنی آره. خونوادهَم از لهستان مهاجرت کرده بودن روسیه. همونجا موندگار شدن. من دنبال زندگی بهتر بودم. اومدم اینجا درس بخونم و کار کنم. میدونی، دنبال رویای امریکایی اومدم اینجا."
منتظر بودم بیشتر صحبت کنه ولی ساکت بود. به عقب تکیه دادم و راحتتر نشستم. از توی شیشه پشت سر استافسکی، قیافه نقاشی شده خودم رو دیدم. فکر کردم نباید به این زودی پارتی رو ترک میکردم. امشب رو باید بیخیال میشدم و حال میکردم. اگه یه کم سرم داغ میشد بی فکر و خیال تا آخر شب حال میکردم. به دختره نگاه کردم که هنوز پاهاش تو بغلش بود و دامن کوتاهش چیزی از پاهاش رو نپوشونده بود. سرش رو به عقب روی صندلی گذاشته بود و حواسش طرف ما بود. دختره رو ورانداز کردم. سیاهه باز یه چیزی به دختره گفت که بیجواب موند. دکتر استافسکی گفت:
- میدونی، اون موقعها وقت هالوین تیپهای هیپی و کولی بیشتر میدیدی. من سه سال پشت سرهم خودم رو شبیه "گوژپشت نتردام" میکردم یعنی خودم رو پیر میکردم. راستش فکر میکردم اگه پیر بشم یه چیزی شبیه گوژپشت نتردام میشم. اون موقعها سرحال بودم ولی آروم و قرار نداشتم. میدونی، بیتاب بودم. از پیر شدن میترسیدم. برا همین گوژپشت میشدم. سه سال پشتِهم دوست دخترم کولی میشد. دوست داشتنی بود. میدونی صورت کوچیکی داشت. با لباسهای کولی و براق خوشگلتر میشد. راستش، شبای هالوین بهترین شبای من بود. میبردمش روی پل سیتیریج. کنار پل روی دستم میگرفتمش. بغلش میکردم. میگفت اگه شیطونی کنم اگه ترکت کنم چیکار میکنی؟ میگفتم میندازمت تو آب. بعد میخندیدیم. میدونی مست بودیم. خوش بودیم. میدونی کجا رو میگم؟ از دانشگاه میشه پیاده رفت. 35 دقیقه راهه.
- بله، میدونم. شبها روشنایی برجها میوفته رو آب.
- آره، روشنایی برجها میوفته رو آب. همیشه نسیم میاد. میدونی، از تو روشنایی روی آب نسیم میاد.
دختره پا شد و درست نشست. سیاهه هم جابجا شد که بهتر بشنوه. قطار رسیده بود به ایستگاه بعدی و دکتر استافسکی ساکت بود. کسی سوار واگن ما نشد. قطار که راه افتاد پرسید: "تو چرا این-قد زود برمیگردی خونه؟"
- "خبری نبود. یعنی واسه من خبری نبود. همه ماهیای تازه رو گرفته بودن."
لبخند سردی تحویلم داد. حوصله نداشتم دو ساعت توضیح بدم که چرا زود برگشتم. از سر خودم وا کردم. فکر کردم اگه منم نیمه-مست بودم الان مثل دکتر استافسکی سرخوش بودم و حرف میزدم. ادامه داد: "من دانشجوی خوبی بودم. راستش اوائلش نبودم ولی عوض شدم. من ردیف یکی به آخر نمیشِستم، ردیف دوم یا چهارم میشِستم ولی عادت داشتم آستین دستام رو تا بزنم. لم میدادم سر کلاس، گاهی حواسم به کلاس بود گاهی هم نه. اگه استادی چند بار یه مطلب رو تکرار میکرد حواسم پرت میشد. شاید از سر لجبازی گوش نمیدادم. میدونی دانشگاه میرفتم ولی هنوز بچه بودم."
جابهجا شدم و درست نشستم. صدای قطار باز بلند شده بود. دختره بلند پرسید "دختره چی شد؟" دکتر استافسکی به دختره توجهی نکرد. شاید نشنید یا فکر کرد دختره داره با سیاهه حرف میزنه. نگاش به من بود.
- "آستینامو میزدم بالا چون شور و شوق داشتم. راستش ناخودآگاه بود. انگار میخوام شمشیر بازی کنم، فقط یه بار تا میزدم یا انگار میخوام با کسی دست و پنجه نرم کنم، دو بار تا میزدم. بیتاب بودم. خیلی چیزا میخواستم. میدونی، رویای آمریکایی. میگفتن به هر چی بخوای میرسی اگه براش بجنگی و اگه شایستهَش باشی. میدونی، از اون ور دنیا پا میشی میای واسه همین دیگه. خب، واسهَش آستیناتو بالا میزنی. میخوای بجنگی، قراره یه کاری بکنی، قراره قبل اینکه دیر شه یه کاری بکنی."
به عقب تکیه داد و گفت:"راستش راحت نبودم. ته دلم از یه چیزی میترسیدم. از گوژپشت نتردام، از پیر شدن. فقط شبای هالوین نمیترسیدم. چون گوژپشت شده بودم ولی بهترین لحظهها رو داشتم. راستش، شبای هالوین بهترین شبای من بود."
سیاهه با ایما-اشاره گفت که طرف مسته. دکتر استافسکی حواسش به همه بود.
- "یه روز تب و تابم ریخت. نشستم سرجام. آروم شدم. فهمیدم جام تو جامعه کجاست، کی هستم و به چه دردی میخورم. راستش، از اون موقع آروم شدم. دیگه از پیر شدن نمیترسیدم، نه از پیری نه از تنهایی. دیگه با کسی هم دعوا نداشتم. دیگه آستینامو تا نمیزدم. سرم پی درس و تحقیقم بود. دیگه حوصلهم سر نمیرفت."
دکتر استافسکی پاشد تا بارونیش رو تنش کنه. صدای مترو بلندتر شده بود و دکتر داشت بارونیش رو تنش میکرد و بلند صحبت میکرد: " تو تمام این سالها بیشترین عزت و احترام و تشکر مال دو سالی بود که توی کافیشاپ کار میکردم. تو این سی و چند سال، آقای سعید نظری، کم پیش اومد که از کاری که میکنم راضی باشم، کم پیش اومد به خاطر کارم، به خاطر زحمتی که میکشم، کسی ازَم تشکر کنه به جز وقتی که تو کافیشاپ کار میکردم. یعنی کارم اصلا به درد کسی نمیخورد. اگه کسی تماس میگرفت بابت مقاله یا تحقیقم، واسه این بود که پذیرش بگیره، میدونی، برا کار خودشون بود."
همونطور سرِپا ایستاده بود و دستش به میله قطار بود و قصد نشستن نداشت. دختره باز پرسید: "دختره چی شد؟" دکتر استافسکی نگاهش رو از من برنداشت.
- "میدونی، من دوسِش داشتم، کنار پل باهاش میرقصیدم، کنار پل براش میرقصیدم. میدونی، رقصی که بلد بودم، رقص جهود، رقصی که از اون ور آبها با خودم آوُرده بودم."
صدای قطار باز بلند شده بود. دکتر استافسکی دست راستش رو بالا گرفت و دست چپش رو به پشتش زد و با اون شکم چاقش که زیر بارونی قایم شده بود شروع کرد به پایکوبی و رقصیدن.
- "راستش، شبای هالوین بهترین شبای من بود. ولی فردای یکی از اون شبا یعنی فردای سال سوم، آروم شدم. تب و تابم ریخت. دیگه نمیرقصیدم، دیگه آروم بودم، آستینامو تا نمیزدم. میدونی، اولش واسه یه رویا اومده بودم والّا اون ور آبها هم میتونستم درس بدم و کار کنم. رقصم هم یادم نمیرفت. ولی الان سرم به کار خودم گرمه، جام رو تو جامعه میدونم. میدونم وظیفهَم چیه، سر کلاس حواسم به همه است حتا به اونی که درسش خوب نیست یا کُنده یا چرتش گرفته. یه مطلب رو چند بار میگم. کارم اینه. راستش، من جام رو تو جامعه میدونم، میفهمم به چه دردی میخورم و جربزهی چه کاری رو هم ندارم. میدونی، میدونم جربزه چه کاری رو ندارم. میدونم اگه یه دختر کولی که با من از اون ور آبها اومده و من براش میرقصیدم اگه شیطونی کرد، میدونی اگه دروغ گفت، اگه خیانت کرد، نه میتونم بندازمش تو آب، نه خودم میپرم تو آب و نه حتا میجنگم که پسش بگیرم. بله آقای نظری، سرم به کار خودم گرمه، میدونم جربزه چه کاری رو ندارم. بیخود آستینمو تا نمیزنم. وظیفهَم اینه که حواسم به همه باشه، یه مطلب رو چند بار بگم و اگه یه دانشجوی بیادبی آستینش رو تا میزنه و ردیف یکی به آخر میشینه و تو کلاس لم میده و حواسش نیست، میدونم که جربزهَش رو ندارم که بزنم دندوناشو خرد کنم. میدونم که کاریش نمیتونم بکنم. میدونی، جای خودم رو تو جامعه میدونم."
مترو به ایستگاه رسیده بود. کیفش رو برداشت و گفت "شب خوبی داشته باشید آقای نظری"
قطار راه افتاد. توی شیشه روبهرو قیافه نقاشی شده خودم رو نگاه کردم. باید تو پارتی میموندم و تا آخرِ شب مست و خراب حال میکردم. باید میزدم دندونای جفتشونو خرد میکردم. باید میموندم. به موها و ابروهای سفید و رنگ شدهَم نگاه کردم و به چین و چروکهای صورتم. چینهای دور چشمهام رو پاک کردم و زل زدم به صورتم. دیگه از صورت خودم نمیترسیدم. آروم شده بودم. قطار به ایستگاه بعدی رسید. تای آستینامو وا کردم. سیاهه چیزی گفت که سردرنیاوردم. دختره خندید و صداش مثل صدای متعفن یه دختر لاشی گوشم رو آزرد. باید میزدم دندونای جفتشون رو خرد میکردم. پالتوی کهنه و رنگ و رو رفتهَم رو برداشتم و رو دوشم انداختم و از قطار پیاده شدم. بقیه راه رو پیاده گز کردم.
نویسنده: علی حیدری خسرو
وبلاگ نویسنده:
http://konj-denj.blogspot.com/
Dekalb, IL