نویسندگان: محمد حسین جدیدی نژاد- مرتضی طاهری
باسلام
چند نکته قابل ذکر است که امیدواریم دوستان رعایت کنند.
۱- لطف کنید برای نقد داستان ها قبل ازاینکه نقد دیگر دوستان را بخوانید نظرخود را ارائه کنید تا نقد دیگران در نقد شما تاثیری نداشته باشد.
۲- از دوستان خود جهت نقدو بررسی داستان ها دعوت کنید. شما به عنوان عضو انجمن داستانی چوک می توانید به صورت کامنت یا ایمیل از دیگران جهت بازدید ازوبلاگ و نظردهی دعوت به عمل آورید.
۳- معرفی کتاب هایی که خوانده اید را فراموش نکنید. این کتاب ها را درکامنتی جداگانه برای دوستان معرفی کنید.
۴- دوستانی هم که شرایط عضویت و نقد داستان رو نادیده می گیرند درحال حذف هستند. این انجمن جای تفریح نیست. یکی دو تن ازدوستان ازلیست حذف شدند ودیگر درجریان فعالیت های انجمن قرار نخواهند گرفت . اگر وقت ندارید اگرحوصله خواندن یک داستان درهفته و توانایی نوشتن چند خط نقد را ندارید فضا را برای دیگر دوستان خالی کنید.
۵- داستان های خود را برای نمایش در انجمن داستانی چوک به دبیرانجمن ایمیل کنید.
موفق باشید.
*************************************************
برای هرداستان یک کامنت جداگانه درج بفرمایید
یک شوخی ساده
می گفتند کار ، کار شبکه های ماهواره ای دشمنان و بیگانگان است . آن ها رنگ موی آبی را مد کرده بودند . خوب که فکر کردم دیدم حافظ و سعدی سالیان سال قبل زلف یار را به دریای مواج تشبیه کرده بودند . خوب دریا هم آبی است مگر نیست ؟ لاجرم این عقیده در من قوت یافت نکند X Tvها به عرفان راه یافته اند و ما نمی دانیم .
آن سال هم دخترهای محله مان مثل هر سال ملاقه به دست منتظر بودند تا شله زرد مادرم را هم بزنند و گره ای را که تا به آن سال باز نشده بود را بگشایند . هر کدام چندین و چند دقیقه لب می گزیدند و زیر لب زمزمه می کردند و برای آن که صدایشان بهتر به شله زرد برسد سرشان را تا حد امکان که نسوزند در بخارهای دیگ فرو می بردند تا آرزویشان برآورده شود .
بگذریم از این که آن سال شله زردمان سبز شده بود .
نویسنده: مرتضی طاهری
ایمیل نویسنده: taheri_net@yahoo.com
*****************************************************
«چه کسی بازی را برد؟؟»
سرباز دل را محکم به روی میز انداخت و گفت:« حکم-لازم!» و صدای قه – قههاش تمام فضای اتاق را پر کرد. تمام شب را باخته بودم و این آخرین دست بود. او تمام پولهایی را که برده بود گذاشته بود وسط و من کلید خانهی ویلاییام را که سالها بود تنها درونش زندگی میکردم.
به دستم نگاه کردم. تنها دو کارت باقی مانده بود: “تک دل و چهار دل”. خواستم با دستم چپم تک دل را روی میز بگذارم؛ که برگشتم به آن سالها. برگشتم به زمانی که حیاط خانه ویلایی پُر از گلهای شمعدانی و یاس بود. طوبی کنار شمعدانیها نشست، تکمههای پیراهن صورتیاش را باز کرد و سینهاش را توی دهان امین گذاشت. سرش را بالا آورد و با چشمهای عمیق و درخشانش به من خیره شد؛ که داشتم از پنجره ویلا نگاهشان میکردم، لبخند زد.
ناگهان صدای سوت خمپاره در هوا پیچید و : “بومب...بومب...!”
شیشههای پنجرهی ویلا خُرد شدند. تمام بدنم تیر میکشید. خودم را از روی زمین بلند کردم و از پنجره به حیاط خیره شدم. لرز به جانم افتاد. حیاط پر از تکههای گوشت و خونهایی بود که روی دیوارهای سیمانی شَتک زده بودند.
به دستم نگاه کردم: “تک دل و چهار دل”. بغض کرده بودم. چهار دل را روی میز گذاشتم و گفتم: «ویلا برای تو!».
کُت قهوهایم را پوشیدم و از پلهها پایین رفتم. صدای خندهاش تا پایین پلهها میآمد. همینطور که تک دل را بین انگشتهایم لمس میکردم؛ از خانه بیرون رفتم.
نویسنده: محمد حسین جدیدی نژاد
وبلاگ نویسنده: http://quietman1.blogspot.com