نویسندگان: مسعود ریاحی - بنفشه بندعلی
باسلام
چند نکته قابل ذکر است که امیدواریم دوستان رعایت کنند.
۱- لطف کنید برای نقد داستان ها قبل ازاینکه نقد دیگر دوستان را بخوانید نظرخود را ارائه کنید تا نقد دیگران در نقد شما تاثیری نداشته باشد.
۲- از دوستان خود جهت نقدو بررسی داستان ها دعوت کنید. شما به عنوان عضو انجمن داستانی چوک می توانید به صورت کامنت یا ایمیل از دیگران جهت بازدید ازوبلاگ و نظردهی دعوت به عمل آورید.
۳- معرفی کتاب هایی که خوانده اید را فراموش نکنید. این کتاب ها را درکامنتی جداگانه برای دوستان معرفی کنید.
۴- دوستانی هم که شرایط عضویت و نقد داستان رو نادیده می گیرند درحال حذف هستند. این انجمن جای تفریح نیست. یکی دو تن ازدوستان ازلیست حذف شدند ودیگر درجریان فعالیت های انجمن قرار نخواهند گرفت . اگر وقت ندارید اگرحوصله خواندن یک داستان درهفته و توانایی نوشتن چند خط نقد را ندارید فضا را برای دیگر دوستان خالی کنید.
۵- داستان های خود را برای نمایش در انجمن داستانی چوک به دبیرانجمن ایمیل کنید.
موفق باشید.
********************************
برای هرداستان یک کامنت جداگانه درج بفرمایید
برهنه ای روی صندلی
تیک تاک ساعت روی سکوت اتاق میریزد.بخار شیشه را کنار میزنم .ابرها روی تمام شهر سایه انداخته اند.کلاغ ان طرف خیابان روی شاخه ی چناری کز کرده و انگار دارد من را نگاه میکند از چشمانش خودم را تماشا میکنم.مردی پشت شیشه ای مه گرفته ایستاده.فقط صورتش از لابه لایه بخارها پیداست
. دارد سیگاری اتش میزند.پک میزنم و دودش را در خودم حل میکنم پنجره را باز میکنم تا دود گلوی عزیز دختر را ازار ندهد.سیگار تا کمر سوخته را از لایه پنجره ی باز بیرون می اندازم و میبندمش تا سرمای وحشی شهر روی تن برهنه ی دختر ننشیندسمتش میروم بدن لاغر و سفیدش را با دست لمس میکنم.زل زده است به من و حرفی نمیزند.پاشنه ی پاهای کوچکش را توی دست میمالم
"تو چطوری با اینا راه میری"
ولی باز چیزی نمی گوید
خوب یه حرفی بزن دیگه...چیه؟! تقصیر من بود؟!اصلا ببینم چرا حلقت دستت نیست ها؟!اینم تقصیر منه؟چرا ساکتی ؟حرفتو بزن دیگه...اره... اره..تقصیر من نیست همش تقصیر خودت بود...کثافت...بهانه بود خواستگار...درت ... حتی قرص خوردن های من ... همه ی کارهات بهونه بود کثافت....کثافت...
قطره های اشک از گوشه ی چشمانم سر می خورد و میریزد روی تن دختر...
بلند می شوم و میروم سمت حمام اشکهایم همراه با اب دوش فرو میرود توی راه اب کمی فشار میدهم چند قطره ای خون میچکد از دستم ولی هنوز جراتش را پیدا نکرده امبر میگردم سمتش .برهنگیش را پهن کرده روی تخت دست میکشم لایه موهای بلندش
...نه ...نه...
توکثافت نیستی تو عزیز منی... تو کثافت نیستی... اصلا کثافت منم...پاشو پاشو باز توی اتاق چرخ بخور پاشو چرخ بخور... ویلون بزنم و تو چرخ بخور....
بلند شو بیا از این بالا شهر را تماشا کن بیا ببین چطوری ابر ها چنگ انداختن به اسمون .اره...اره ...بلند شو...زود باش ...پاشو...
بلندش میکنم و میگذارمش روی صندلی کنار پنجره. بخار شیشه را کنار میزنم...تمام بخار را کنار میزنم تا خوب شهر را تما شا کند...
کلاغ هنوز نگاهش را برنداشته .از چشمانش نگاه میکنممردی پشت شیشه. که برهنگیش را زیر لباس پنهان کرده ...و برهنه ای روی صندلی با گردنی کبود و سیاه ...زل زده است به اسمان
نویسنده: مسعود ریاحی
وبلاگ نویسنده: www.coffemezrab.blogfa.com
************************************************************
سمفونی ای دیگر
- دوست دارم زودتر عکسامون رو ببینم.
- تا برگردیم حاضره عزیزم.
- می خواستم تو اولین سفرم با تو، تمام مدت بیدار باشم ولی این قرصی که خوردم خیلی خواب آوره.
- اشکالی نداره گلم، بگیر راحت بخواب، رسیدیم بیدارت می کنم عروس خانوم.
زن لبخندی می زند و سرش را روی شانه ی مرد می گذارد.
- مامان کی می رسیم؟
- نمی دونم.
- از خونه بابابزرگ دورتره؟
- آره خیلی دورتر...
- مامان ما الان بالاتر از برج میلادیم؟
- آره
- از ابرها هم بالاتریم؟
- چقدر این بچه هه سوال می پرسه؟!
- آره، بیچاره مادرش!
- به نظرت می تونم تابلوهام رو بفروشم؟
- آرسینه که گفت گالری خوبی هست.
- آره خب... راستی آرسینه می گفت فواره های موزیکالش سمفونی بتهوون پخش می کنند.
- باید جالب باشه ، اینجا که مردم گوش بتهوون شنیدن ندارند. اگه فواره های پارک موسیقی بتهوون پخش می کرد همه فرار می کردند... فقط من می موندم با تو!
- اینکه عالی می شد! گشت ارشاد هم فرار می کرد؟
پسر لبخندی می زند و ... در همین هنگام هواپیما تکانی می خورد. صدای مهماندار و جیغ مسافران به گوش می رسد. جیغها و جیغها...
آخرین صدا، سمفونی بتهوون نبود بلکه آژیر گوشخراشی بود که مردی به همرا آن می گفت:
- آروم بخواب عروس خانوم! آروم بخواب!
نویسنده: بنفشه بندعلی
وبلاگ نویسنده:
http://banafsheh-bandali.blogfa.com/