نویسنده: آیت دولتشاه
خوش باد نسيم بهاران برشما
سلام بر قلم بهدستان بي ادعاي اين مرز پرگهر. بازهم سالي ديگر به آخر رسيد و آغازسالي ديگراست. قبل ازهرچيز، سپاس ازتمام دوستاني كه با نقد ها ، نظرات ،عقايد، تفكرات وراهنمايي هاي خود باعث رونق اين انجمن شدند درحالي كه امروزه مي توان انجمن داستاني چوك را با اين حمايت هاي خوب شما عزيزان، يك قطب فعال درعرصه داستان نويسي دانست. و اين شهره و آوازه شدن انجمن درسراسر ايران و خارج ازايران مرهون همدلي شماست و بنده نيز ازاينكه دركنار شما افتخارخدمت گزاري به ادبيات ايران را داشته ام به خودم مي بالم. درحوزه مديريت انجمن، گاه پيش آمده است كه من، نه با لحني كه شايسته باشد با بعضي از دوستان مكاتبه و مكالمه داشته ام وتمام اين ها سرازآن داشته كه خواسته ام كارها به بهترين نحوصورت بگيرد و هيچ قصد شخصي درآن نبوده و اميدوارم كه همه دوستان درآغاز اين سال نو اگر كدورتي را از من به دل گرفته اند به بزرگي خود ازدل بزدايند. امسال انجمن داستاني چوك وارد مرحله هاي بزرگي درعرصه ادبيات ايران مي شودكه به مرور همه عزيزان ازآن مطلع خواهند شد. درسال جديد وبلاگ انجمن درتاريخ چهارم فروردين به روز خواهد شد اميدواريم كه همه اعضا و دوستان درسال جديد بهترازگذشته ياري گراين انجمن باشند. ازهمه دوستان درخواست مي شود كه پيام تبريك خود را دراين پست درج بفرمايند و اگر جواب پيامك هايي را كه براي بنده ارسال مي فرماييد، دريافت نكرديد دلخورنشويد كه پاسخگويي به همه شما عزيزان خارج ازتوان است.
***************************************************************
امشب هر چه دوست داری مشت بزن!
سه مشت پشت سر هم یعنی حمیرا. دو مشت، یک وقفه دو مشت دیگر مهستی و دو مشت محکم و دوتا آرام یعنی هایده. چند تا مشت پشت سرهم یعنی هرچی دوست داری و وقتی آن کاسه استیل از دستم میافتد یعنی خفه کن آن وا مانده را. که سر سام گرفتم. چه عاقبت عجیبی که میرزا مشیر الدله، نوهٔ پسری امین الرعایای بستان آبادی، امین دربار همایونی احمدشاه مخلوع، با این لیوان توی دستش از صبح تا شب روی این تخت کوفتی چمباتمه بزند و به دلبرانههای این دخترک بینصیب از دنیا گوش کند. باز هم این درس و مشق کوفتی شروع شد و من باید ساعتها منتظر بمانم که دخترک تفریح و خندههایش را تمام کند و برگردد خانه و برای دل من حمیرا بگذارد.
سر کمد لباسهایم میروم و به رسم جد بخت برگشتهام کت و شلوار سفید و کلاه سیلندریام را سر میگذارم و لالهها را زیر بغل میزنم و آماده میشوم برای رفتن سر گذر. امروز پنج شنبه است و باید با یک بسته خرمای مضافتی اعلا دم سفره خانه بایستم و با شیرین کردن کام مردم، روح اموات بخت برگشتهام را شاد کنم. دم رفتن با قیچی نوک سبیلم را مرتب میکنم و دستی به ابروهای پریشانم میکشم. هر چی نباشد هنوز خیلیها پدر و پدر جدم را به خاطر دارند و محض آبرو داری هم که شده نباید با این حال نزارم ببینندم. از در ساختمان که بیرون میآیم روی بالکن میبینمش. موهایش را پشت سرش جمع کرده و به نردهها تکیه دارد و نخودی میخندد. حق هم دارد، باید به ریش پیرمرد زهوار در رفتهای مثل من که سر پیری هوای معرکه برش داشته بخندد. قبل از اینکه در را ببندم توی حیاط میایستم و چند دقیقهای بهش نگاه میکنم. از این پایین که میبینمش به نظر بزرگتر میرسد اما همین است دیگر. از بالا برایم گردن کج میکند و شانههایش را بالا میآورد و چشمهایش را تنگ میکند. با اینکه دلم میخواهد ساعتها همینطور نگاهش کنم، اما ترجیح میدهم تا کسی از همسایهها شاهزاده را اینطور خوار و خفیف این دخترک ندیده بزنم بیرون. توی کوچه که بر میگردم هنوز روی بالکن ایستاده و بهم لبخند میدهد.
یک سر میز را با عبدلله میگیرم و دم ورودی رستوران میکشانم. پارچه ترمه را روی میز پهن میکنم و لالهها را رویش میگذارم و شمعها را روشن میکنم. کاش به حرف عبدالله گوش کرده بودم و داده بودم به جای شمع، دو تا لامپ توی لالهها کار بگذارند که مجبور نشوم هر پنج شنبه تا مغازهٔ ته بازار بروم که دوتا شمع شل و ول را به قیمت خون پدرش بهم بیندازد. بسته خرما را روی مجمعه مسی چپه میکنم و بعد رویش کمی پودر نارگیل میپاشم که توی چشم بیایند. یکی دو نفر از قدیمیهای گذر مثل هر پنج شنبه میآیند و برای اموات گور به گور شدهام فاتحه میخوانند و خرما میخورند. نمیدانم اجدادم اصلأ اعتقادی به این همه سلام و صلوات داشتهاند یا نه. عبدالله دفتر دخل و خرج این هفته را میآورد و همانجا دم در دستم میدهد. گند بزنند این رستوران کوفتی را که با هزار چرتکه انداختن باید دوزار ده شاهی ازش درآورد و داد دست عمله و آشپزهایی که بیشتر به فکر پر کردن قابلمههای آخر شبشان هستند که دست خالی نروند خانه. شاید بهتر باشد همین روزها کار این دغ دلی را یکسره کنم. بفروشم و پولش را توی بانک بگذارم و بیحرص و جوش سر ماه سودش را بگیرم و بروم پی عشق و حال سر پیری.
تا خرماها تمام شود و سینی را دست عبدالله بدهم که ببرد داخل، همانطور شق و رق و رسمی سر پا میایستم و برای مردم سر تکان میدهم و طلب آمرزش میکنم. این روزها زیاد نمیتوانم سر پا بایستم، زود خسته میشوم. حساب کتابهای این هفته را که تمام میکنیم، لالهها را بر میدارم و لنگان لنگان سمت خانه راه میافتم. لالهها هم این روزها برایم سنگینتر از قبل شده. دیگر دارد ریقم در میآید.
به خانه که میرسم لامپ اتاق وروجک روشن است. به زحمت پلهها را بالا میآیم و در را باز میکنم و تو میروم. باز هم همان بوی نای همیشگی که انگار هیچوقت قرار نیست دست از سرم بردارد. حالا چه توی همان خانه درندشت خیابان کوشک باشد یا توی این آپارتمان چُسکی که چهار قدم برداری سرت به دیوار موال میخورد. لباسهایم را که عوض میکنم روی تخت ولو میشوم و لیوان را میچسبانم به دیوار و دو مشت محکم میکوبم و پشت بندش دو مشت آرامتر و منتظر صدایی از آنور دیوار میمانم. نمیدانم چرا این گیس بریدهٔ ورپریده اینقدر لفتش میدهد. صدای هایده که توی لیوان میپیچد خیالم راحت میشود. میروم توی آشپز خانه و پنجره را باز میکنم که ببینم چه مرگش است. پشت میزش نشسته و باز هم دارد کتاب میخواند. همش کتاب و کتاب و کتاب. اگر به من بود میدام در هر چی مدرسه و دانشگاه هست را گل بگیرند که این دلخوش کنک ما هر روز مجبور نشود ولم کند به امان خدا و بچسبد به این کتابهای کوفتیاش. به اتاق خواب بر میگردم و شروع میکنم به کوبیدن بیامان به دیوار. یعنی اینکه باهات قهرم و ازت بدم میآید. چند دقیقه بعد صدای کوبیدن به دیوار بلند میشود. هر ضربهای که میزنم یکی میزند. خیالم راحت میشود که هنوز من را فراموش نکرده و جوابم را میدهد. از مشت کوبیدن که خسته میشوم یک مکث میکنم و سه ضربه پشت سر هم میزنم و بعدش دو ضربه دیگر میکوبم. چند دقیقه بعد صدای مرجان بلند میشود. حالا باز هم با هم آشتی هستیم و همه چیز بینمان گل و بلبل است. از پنجره سایه محوش را روی شیشههای مات میبینم که دارد برای دل من باز هم کمر میجنباند. نمیدانم اگر کسی توی این حال زار ببیندم چه میگوید.
صدای مرجان که میایستد، سر یخچال میروم و شربت تقویتی و قرصهای ب کمپلکسم را میخورم و سر گرم بار گذاشتن جوشانده بابونه و عناب میشوم. همین قرص و گیاهها هستند که این روزها سر پا نگهم میدارند.
کمی که استراحت میکنم، باز خونی توی رگهایم میافتد و میتونم بلند شوم. خدا خیرت ندهد عبدالله که آخر عمری کاری کردی که کاسهٔ چه کنم چه کنم دستم بگیرم و حساب یک قرون دو زار کنم که خرج این قلب وا مانده را جور کنم. امشب از آن شب هاست که سوسن گوش دادن صفایی دارد. لیوان را به گوشم میچسبانم و رویش یله میشوم اما نمیدانم چرا هر چه به این دیوار میکوبم، وروجک گیس بریده کاری نمیکند. از پنجره که نگاه میکنم سایهاش توی آشپز خانه است اما نمیدانم چه مرگش شده امشب. از توی لیوان صدای همهمه میآید. شاید باز مرتیکه مفنگی مهمان دارد و وروجک من مجبور است برای شکم پارههای وافوری، منقل بگرداند و دولا راست شود. کاش همین چند ماه پیش که طفلک، از دستش پا برهنه دوید توی خانه، زنگ زده بودم مامورها ببرندش هلفدونی. اگر هنوز گوشهای از جنم گذشتهام بود، میدادم این مفنگی بیناموس را سر جایش بنشانند و وروجک را با سلام و صلوات میآوردم خانه و تا آخر عمر ناز و نوازشش میکردی. امان از پیری. لامصب این جوشانده اسطوخودوس کاری میکند که همان سر شب چشم آدم روی هم بلند نشود. پیژامهام را میپوشم و روی تخت ولو میشوم.
نصف شب با صدای شکستن شیشه از خواب میپرم. صدا از خانه وروجک است. لابلای داد و بیداد مردکه پیزوری، صدای گریههای وروجک هم میآید. حتمأ باز هم زیاده روی کرده و زده به سرش و الکی وروجک را به باد کتک گرفته. برای اینکه دیگر صدای گریههایش را نشنوم، با ته عصا چند بار محکم به دیوار میکوبم و صداهای آن ور دیوار یکباره قطع میشوند. چند دقیقه بعد صدای فحش دادن آرام مردکه میآید و گریهٔ فرو خوردهٔ وروجک. خدا میداند اگر مردک پدرش نبود میدادم بچههای سفره خانه تکه پارهاش کنند. این هم از خواب امشب. صداها که قطع میشود، صدای سوسن آرامتر از همیشه توی گوشم میپیچد. لیوان را میچسبانم به دیوارو صداها کمی جان میگیرند. همین که صدای سوسن از خود بیخودم میکند، ضربهای به دیوار میخورد. اولش فکر میکنم اشتباهی شده اما بعد ضربهای دیگر به دیوار میخورد. درست است. وروجک من است. خیلی وقت است با هم حرف نزده بودیم. هر ضربهای که میزند، با نک عصا ضربهای به دیوار میزنم. نمیدانم منظورش از ضربههای امشب چیست. همان اوایل که الکی الکی این زبان را بینمان درست کردیم، ضربههایش را برای خودم معنی کردم. یک ضربه یعنی سلام. دو ضربه یعنی خوبی؟ یک ضربهٔ من یعنی خوبم. دو ضربه یعنی مثل همیشه و ضربههای پی در پی یعنی اینکه نپرس که حالم خیلی خراب است. آنوقت است که وروجک برایم سوسن میگذارد. حمیرا برای روزهای خوشی است و هایده برای وقتی که دلم هوای قدیمها، خانه درندشت خیابان کوشک و حوض هشت پرش را کرده. آنوقت باید ضرب بگیرم روی دیوار تا که وروجک حالیاش شود که دلم هایده میخواهد. باز روی تخت دراز میکشم و ضربهها را نمه نمه به سمت دیوار بالای سرم میکشانم. وروجک امشب خیلی حالش خراب است و مدام دارد به دیوار میکوبد. کاش حداقل صفحه گرامافون قدیمیام بود که امشب برای دل وروجکم قمرالملوکی چیزی میگذاشتم. همین روزها باید به این عبدالله خیر ندیده بگویم یکی از همین دستگاههای جدید را برایم بیاورد که بتوانم چیزی برای وروجکم بگذارم.
وروجک آنقدر به دیوار میکوبد که خسته میشود. ضربههایش به مرور کم میشود و بعد یکباره قطع میشود. حتمأ خوابش گرفته. سوسن هم که از نفس میافتد کم کم چشمهایم سنگین میشوند. کاش این دیوار لعنتی، این دیواری که من را از وروجکم جدا میکند، با خاک یکسان میشد و میتوانستم سرش را روی پاهایم بگذارم و تا صبح موهای طلاییاش را نوازش کنم. چشمهایم را میبندم و در خیال فکر میکنم که این دیوار لعنتی بینمان نیست و الان سرش را روی بازوی پیرم گذاشته و به خواب رفته. پوست دستم از عرق سرش خیس شده و بوی موهای طلاییاش نفسهایم را گرم میکند.
نویسنده: آیت دولتشاه
وبلاگ نویسنده: http://www.nimeyesokhte.blogfa.com/