کمی مردونه

تصمیمش را گرفت ، سیم تلفن را تا جایی که می شد کشید اما تا راه پله بیشتر نیامد. گوشی را روی پله ها گذاشت و صدای زنگش را زیاد کرد تا به پشت بام برسد . برف سنگینی می آمد ، نمی توانست تا آمدن یوسف صبر کند ، شاید تا چند روز دیگر هم نمی آمد و تا آن موقع کمر خانه زیر این برف می شکست . چکمه های یوسف به پایش بزرگ بودند برای همین سه جفت جوراب روی هم پوشید . در راه پله را که باز کرد باد صورتش را تکه تکه کرد . آرام پا در برف گذاشت ، به سختی جلوی پایش را می دید ، مانده بود از کجا شروع کند . با لباس های یوسف از دور شبیه او شده بود فقط یوسف بلندتر بود . صورتش را با کلاه پوشانده بود تا مردهای همسایه او را نشناسند و خیال کنند یوسف است .

باد برف را به چشم هایش می کوبید. مدتی گذشت تا به هوا خو کند . به زحمت قدم بر می داشت و پارو را دنبالش می کشید . از سقف آشپزخانه که مشرف به حیاط خانه دوستش فاطمه بود شروع کرد . پارو را هل می داد اما جلو نمی رفت سعی می کرد بی سر و صدا پارو کند تا اگر یوسف زنگ زد زیاد منتظر نماند ، مطمئن بود که زنگ می زند تا شب یلدا را تبریک بگوید . دست هایش درون دستکش نخی یخ زده بود آن ها را زیر بغل گذاشت و فشار داد. دوباره دست به کار شد اطرافش را نگاه کرد تا اگر کسی نبیند برف ها را پنهانی در حیاط خانه دوستش بریزد که حمید برادر فاطمه را روی بام خانه شان دید .

- سلام آقا یوسف ، رسیدن بخیر .

می خواست جواب بدهد که به یاد آورد باید نقش یوسف را بازی کند اما باید جوابی می داد ، اما چه جوابی ؟ دهن باز می کرد لو می رفت . پس صدایش را ته گلو انداخت و چند سرفه کشدار کرد و برایش دست تکان داد . هوا آنقدر کولاک بود که حمید شک نکرد ضمنا صدای حمید هم واضح نمی آمد .

- بپا نچایی ، امشب که می آیی خونه جعفر ؟ همه هستن منم نیم ساعت دیگه می رم .

 این را گفت و در راه پله شان را باز کرد و او را با سوالات مختلف تنها گذاشت .

- بساط چیه ؟ جعفر کیه ؟ جعفر ! نکنه همین جعفر کبابی ، همسایه پشتی را می گه ؟

و نگاهی به پشت بام خانه جعفر انداخت، سرش را تکان داد و با خود ادامه داد : امکان نداره ، یوسف با اون رابطه ای نداره . می گه معتاده دوا فروشه ، بساط ؟ چه بساطی ؟

حیاط خانه فاطمه زیر پایش بود ، نگاهی دقیق و زنانه به حیاط انداخت . برق اتاق فاطمه روشن بود . چشمانش را چند بار بست تا بهتر ببیند ، فاطمه را دید که پرده را کنار زده و پشت پنجره می آمد . می خواست برایش دست تکان دهد اما دوباره یادش آمد که او یوسف است ، اما از حرکات فاطمه سر درنیاورد و با خود گفت : چرا از پشت پنجره کنار نمی ره ؟ ناسلامت من یک مرد غریبه ام . نگاه کن داره با موهاش ور میره . داره دست تکون میده مگه فهمیده من یوسف نیستم ؟ نه امکان نداره ، پس چرا ؟

جمله اش را تمام نکرد . چشمانش سیاهی رفت ترسید توی حیاط پرت شود ، خود را عقب کشید . باورش نمی شد چه دیده . لب هایش می لرزیدند و لب می گزید .

- گیس بریده نانجیب . خاک بر سر من، چطور این همه سال نفهمیدم چرا این پیردختر واسه ماست و زردچوبه نه صبح نه ظهر، اصل می ذاره اون وقتی می آمد خونه ما که یوسف از سر کار برمی گرده . یعنی این همه که می اومد با یوسف می رفت تو اتاق واسه آموزش زبان و کوفت و کامپیوتر، همش بهونه بود ؟

عرق سرد بدنش را می لرزاند ، کنار دودکش بخاری که طرف دیگر پشت بام بود رفت و نشست تا خودش را گرم کند که دوباره سرو کله حمید پیدا شد .

- نه ، اونجوری گرمت نمی شه پاشو بیا که داره دیر می شه اونجا هم تنت گرم می شه هم هوش و حواست سرجاش میاد. و باز مثل دفعه قبل بدون اینکه منتظر جواب شود رفت . ولی این دفعه به خانه خودشان نرفت بلکه از روی بام های همسایه خودش را به راه پله خانه جعفر کبابی رساند و وارد شد .

- ادا اطوارهای خواهرش کم بود ، اینم اضافه شد . خدایا چه کار کنم ؟ نکنه این ها فهمیدن من یوسف نیستم و می خوان بلایی سرم بیارن ؟

رفتن همسایه های دیگر به خانه جعفر از راه پشت بام  تمرکزش را به هم زد . آقای حسامی ، سید جواد ، آقای رستگار و چند نفر دیگر که نمی شناختشان .

- این همه آدم اونجا چه کار دارن ؟ یعنی همشون واسه من دندون تیز کردن ؟ همه با هم ؟ نه جور در نمیاد سید جواد آدم حسابیه . پس چرا فاطمه اون کارها رو می کرد ؟ حتما می خواسته ... غلط کرده هر کاری می خواسته بکنه .

- پاشو بیا خودتو بساز دست از سر اون دودکش بردار ، کراهت داره ، زغال سرد میشه ها و با خنده رفت .

- خودمو بسازم؟ زغال ؟

 جوری گفت که خودش فهمید . رنگش پرید چشم هایش جایی را نمی دید. دلش می خواست سریعتر برود زیر کرسی و تا آنجا که می تواند، سیر دل گریه کند .

- معلومه این برنامه همیشگیشونه . یعنی هر وقت برف پارو می کردن ؟ یعنی یک برف پارو کردن انقدر سخته یوسف که باید هر بار می رفتی تو اون سگدونی و خودتو می ساختی ؟ تو که اون همه از جعفر بدت می اومد باهاش هم منقلی دیگه وای به حال فاطی ، شاید اصلا جلوی من باهاش سرسنگین بودی و وقت آموزش توی اتاق خالی تلافی می کردی . یوسف ! بی پدر ! کثافت !  لعنتی ! زنگ بزن این سرما عقلمو ضایع کرده . نمی دونم دیگه باید به چی اعتماد کنم . تو را به خدا زودتر زنگ بزن.

صدایش در ناله های کولاک و برف گم می شد . از همان جا پای دودکش ، که نشسته بود و خود را گرم می کرد نگاهی به خانه کل عباس که مثل خانه فاطمه پشت بامشان به حیاط آن ها مشرف بود ، انداخت . بی بی زهرا مدام در رفت و آمد بود . یادش آمد که غروب بی بی چه الم شنگه ای سر صف نان به راه انداخته بود . ایستاد تا بهتر ببیند ، دلش شکست . دلیل ناراحتی آن روز بی بی را فهمید . کربلایی زیر کرسی دراز کشیده بود و بی بی بساط شب یلدا را تدارک می دید . بی بی برایش انار تیرک می کرد و دهانش می گذاشت .

 پوزخندی زد و با خود گفت : حالا از کجا معلوم که اون ها میرن کارخلاف کنن ؟ شاید جعفر واسشون روی زغال کباب سیخ می کرده تا گرمشون بشه . مردن دیگه ، باید یک جوری سر خودشونو تو این سرمای سگ سوز گرم کنن ، شایدم چایی درست می کنن .

دست هایش را بار دیگر زیر بغل هایش فشرد و نفس عمیقی کشید : تازه اگه یوسفم زبونم لال معتاد بود انقدر بدنش قوی نبود ماشاا.. شایدم فاطی منو ندیده آخه اون با اون چشمای باباغوریش چطور می تونه از روشنایی کسی رو تو تاریکی شب اونم سر پشت بوم ببینه؟ شایدم داشته با عرق روی شیشه چیزی می نوشته مثل خودم که بعضی وقت ها روی شیشه نقاشی می کنم ، من فکر کردم داره واسه من دست تکون میده . نگاه کن بعد یک عمر زندگی چطوری هوای همو دارن ؟ ...

صدای زنگ تلفن در راه پله طنین انداخت . کرختی چشمانش که می رفت تا خوابش کند از بین رفت . آمد که حرکت کند اما نتوانست پاهایش را تکان دهد . چون مدت زیادی یک جا ایستاده بود ، پوتین ها در برف گیر کرده بودند. هر تقلایی که می کرد پوتین ها از برف بیرون نمی آمدند و با هر زنگ عذابش برای خلاص شدن از این مخمصه بیشتر می شد . بیش از این نمی توانست صبر و تلاش کند ، خم شد و با عجله بندهای پوتین را باز کرد و پاهایش را از پوتین درآورد و روی برف ها گذاشت . پاهایش سرما را نمی فهمیدند ، گرم بودند ، چشمانش فقط راه پله را می دید ، و به طرف تلفن دوید .

 برف می بارید و بام خانه هنوز برف داشت . 

 

www.shabanehhaasheghaneh.blogfa.com

taheri_net@yahoo.com

مرتضی طاهری