تیر چوبی سر برافراشته

بازی در نياور اٍبی برو لباسهايت را بپوش. خودت هم می‌دانی اين برف تمامي ندارد. تا صبح هم كه سينه سپر كني و برهنه بايستي آخرش همانی می‌شود که من می‌خواهم. چه خيال كردي؟ به خيال خودت می‌توانی با اين کارها کاسه و کوزه مرا به هم بريزی؟ بگذار خيالت را راحت كنم پس از مرگ تو هيچ اتفاقي نمي‌افتد. تو هم مثل هزاران هزار آدم ديگر اين محل كه مردند و رفتند. باور كن آب از آب هم تكان نمي‌خورد. نكند خيال مي‌كني اگر مُردي مي‌شوي بزرگ مرد تاريخ اين محل؟ حتمن بعدها هم اسمت سر زبان‌ها مي‌افتد. كودكان پاي حرف‌ها و حكايت‌هاي پير محل مي‌نشينند و با شوق و ذوق حكايت مردي را مي‌شنوند كه تن به تقدير نداد، ها؟ يا شايد هم خيال مي‌كني بعد از مردنت تمامي نامه‌ها با نام تو شروع مي‌شوند. مي‌نويسند به نام تك درختي كه ايستاده مرد. زهي خيال واهي. بلند شو اٍبي، خودت را به نفهمي نزن. نكند واقعن اين طور فكر مي‌كني؟ خيلي احمقي ابي. فكرش را هم نمي‌كردم اين قدر احمق باشي. واقعن آدم بايد احمق باشد كه فكر كند با اين كار مي‌تواند بند و بساط كسي را  كه تمام زندگي‌اش را رقم زده است به هم بريزد. يعني واقعن نمي‌داني؟ نمي‌داني حتي اسمت را هم من انتخاب كرده‌ام؟ يعني هيچ وقت از خودت نپرسيدي كه چطور شد مادرت با آدمي تصادف كرد كه دستش به دهانش مي‌رسيد؟ پول ديه را گرفتيد و خانه‌اي در اين محله كثيف خريديد. به خيال خودتان در خوشبختي به رويتان باز شد، نه؟ هيچ وقت از خودت پرسيدي كدام خانه اين محل باغچه آنچناني داشت كه پدرت پول پاكَن كردنش را مي‌گرفت؟ نه اٍبي جان تخليه چاه عنوان خوبي نبود براي شغل پدرت، بود؟ هيچ وقت شد كمي فقط كمي فكر كني كه چرا اين محل زودتر از بقيه‌ي محل‌ها برق كشي شد؟ نكند تو هم مثل بقيه فكر مي‌كني حاج احمد ريش گرو گذاشت تا آن تيرهاي چوبي بلند بالا را سر كوچه‌هايتان نصب كردند؟ در محل دوره افتاده‌اي كه چه؟ مثلن اهالي محل ديگر به حرف من گوش ندهند؟ بگويم: ((در يك روز برفي...)) همه لباس آستين كوتاه بپوشند؟ بنويسم: ((شب)) همه عينك آفتابي بزنند؟ نه اٍبي، كار من و تو از اين حرف‌ها گذشته است. حالا كه كار را به اينجا كشاندي بگذار واقعيت را بگويم. مي‌دانم دست خودت نيست. تو ياغي نشدي، ياغي زاده شدي. شخصيت سركش تو لازمه وجودت بود. باور كن چاره‌اي نداشتم. بايد دلت را به چيزي خوش مي‌كردم. بايد مي‌ديدم در بين اين همه چيزهاي افسونگر كدام را انتخاب مي‌كني. يادت نمي‌آيد، بچه كه بودي پدرت براي بازي‌ات با دست خودش زنگوله‌هاي كوچكي ساخته بود. گهواره نداشتي كه بالاي سرت نصب كنند. گريه كه مي‌كردي مادرت ساعتها تو را روي پايش مي‌خواباند و حركت مي‌داد. زنگوله‌ها را بالاي سرت مي‌گرفت و تو مدام و پي در پي دستت را دراز مي‌كردي و تكانشان مي‌دادي. باور كردني نبود حتي وقتي گرسنه بودي صداي زنگوله‌ها چنان تو را افسون مي‌كرد كه دست از گريه كردن بر مي‌داشتي. اولين چراغي كه شكستي را يادت هست؟ يادت هست كاسه زنگ زده چراغ چه صدايي داشت؟ نه ابي جان جيب خالي پدرت بهانه بود. فكر كردي حاج احمد احمق است؟ يا جيب پر پولي دارد كه تمام نمي‌شود؟ كجاي دنيا ديده‌اي براي يك لامپ عوض كردن اين قدر پول بدهند؟ نه، تو براي پولي كه پدرت براي لامپ عوض كردن مي‌گرفت سنگ نمي‌انداختي. خاموشي چراغ و كشتن من هم بهانه بود. به خيال خودت انقلابي محله‌تان هستي نه. اما خبر نداشتي چطور اسير صداي اغواگر يك كاسه زنگ زده مي‌شوي. مسخره بازي در نياور اٍبي برو لباست را بپوش. آهاي ابي با تو‌اَم مگر صدايم را نمي‌شنوي؟ ابراهيم. ابراهيم. تكان بخور. خواهش مي‌كنم. باور كن تقصير من نبود. مجبورم كردي. پدرت را من خانه نشين نكردم. خودت خواستي. ابراهيم با تواَم تكان بخور. پدرت را تو خانه نشين كردي. خودت خواستي. ديگر هيچ كس از من حرف شنوي نداشت. مجبورم كردي. چاله زنبور را من نگذاشتم لبه‌ي ديوار، تو گذاشتي. پدرت را زنبور نزد تو زدي. بايد تاوان كارهايت را مي‌دادي. حالا هم كه چيزي نشده. قول مي‌دهم اوضاع روبراه شود. ابراهيم تو را به خدا حركت كن. يخ مي‌زني مي‌ميري ابراهيم. اصلن غلط كردم، ببين برف را قطع كردم. حركت كن ابراهيم...

نویسنده: علی کلانتری فرد

وبلاگ نویسنده: http://www.zehnemakhshoosh.blogfa.com/

http://parsdastan.blogfa.com/