وقتي هوا نه سرد باشه و نه گرم. وقتي كه باد نه تند باشه و نه كند، وقتي بوي رطوبت گذرا به مشامم برسه، وقتي هرچند ثانيه يك بار يه نفس عميق بكشم، وقتي گه‌گاه ياد گذشته ها بيفتم و ته گلوم رو بغض بگيره، وقتي دل آسمون نمي از بارون داشته باشه، وقتي حس و حال نوشتن به سرم مي زنه به خودم ميگم تو امروز يه كاري دست خودت ميدي بچه. تو امروز يه كاري دست خودت ميدي. تو... امروز... شايد هم فردا... به هرحال يه روز همين روزا... تو دوباره يه كاري دست خودت ميدي بچه... يه كاري براي نوشتن... يه كاري براي فرياد زدن... تو فقط بايد فرياد بزني... فرياد... چقدر دوست داشتم الان مي رفتم توي جنگل هاي شمال و گم مي شدم. گم مي شدم. گم مي شدم و بعد دلم تنگ مي شد واسه دوستام و مثل ديوونه ها توي جنگل دنبالشون مي گشتم. دوست هايي كه خيلي دوستشون دارم. خودشون بهتر از هركسي مي دونن چه نيازي به اسم بردن داره.