مردی که هر روز می آمد و از پشت پنجره با هم صحبت می کردیم عزرائیل بود .می گویم مرد چون صدای کلفتی داشت.اما نمی دانم دنیا پر است از زن هایی که صدایشان کلفت است.حالا که فکر می کنم می بینم که اطمینان ندارم مرد بود یا زن.به هر حال هر روز می آمد و یک ساعتی حرف می زدیم وبعد می رفت.از وقتی که آخرین کتاب کتابخانه ام را شروع کردم بیشتر هم می ماند و بیشتر از من درباره ی آن می پرسید و من بیشتر برایش توضیح می دادم.یک روز گفتم از این کتاب خوشم نمی آید و از فردایش دیگر نیامد تا روزی که آمد و جانم را گرفت.وقتی دیدمش خوشحال شدم و محکم در آغوشش گرفتم.آغوش بسیار گرمی داشت شاید حالا بتوانم بگویم که او یک زن بود.چون فقط آغوش زنان اینطور گرم است.نه اینکه من زنان زیادی را به آغوش کشیده باشم نه من فقط به آغوش مادرم رفته ام و حتی آغوش خواهرم را هم تجربه نکرده م نه اینکه او بود و اجازه نمی داد نه چون من اصلا خواهری نداشتم.در آغوشش احساس کردم چیزی را از من می گیرد چیزی که مال من نبود اما سال ها درونم نهفته بود.

*********************************************************************

اینجا متروست .اینجا شلوغ است .احساس نفس تنگی دارم.فکر می کنم در میان ازدحام گم شده ام.روی صندلی آبی رنگ قطار نشسته ام.کتاب در دستانم است اما نمی خوانمش.از آن خوشم نمیاید.من را یاد او می اندازد.دلم برایش تنگ شده است.نمی دانم ای کاش به او نمی گفتم از این کتاب خوشم نمی آید.مردم را نگاه میکنم.چرا همه شبیه او هستند . مرد و زن تفاوتی ندارد همه من را یاد او می اندازند.چشم ها همه به یک نقطه خیره شده اند.اما کسی به چشم های من نگاه نمی کند.قطار می ایستد در ها باز می شوند کسی بیرون نمی رود و کسی جز یک پیرمرد داخل نمی شود.پیرمرد همه جای بدنش می لرزد.با تمام قدرت دست هایش را به بدنش چسبانده تا آنها که می لرزند نا خواسته با کسی برخورد نکنند و لرزششان را به دیگران انتقال ندهند.پیرمرد می ایستد من کم کم احساس می کنم لرزشش قطار را هم می لرزاند.کسی بلند میشود و من نور سبزی می بینم که سریع خاموش می شود و پیرمرد در جای خالی می نشیند.او به من خیره شده است او تنها کسی است که به من به چشم های من نگاه می کند و می خندد.خنده اش من را می لرزاند و من از او بیزار می شوم.اما او تنها کسی است که به من خیره شده است.حالا به کتاب نگاه می کنم بی اراده آن را باز می کنم واز همانجایی که دیگر نخوانده بودم ادامه می دهم.

*********************************************************************

روی مبل قدیمی گوشه ی شومینه نشته بودم.ایجا سابقا فقط مادرم مینشست.داشتم کتاب را میخواندم.یک بند مانده بود تا تمام شود.کسی با سنگ به پنجره زد و حواسم را پرت کرد.کتاب را کنار گذاشتم و پای تنها پنجره ی خانه رفتم.بازش کردم اما کسی آنجا نبود.برگشتم ونشستم.به یک بندی که مانده بود نگاه کردم.باز یاد او اوفتادم.نمی دانم چرا رفتم سراغ آلبوم عکس ها.بازش کردم و ورق زدم.آلبوم پر بود از عکس های مادرم،خواهر نداشتم و پدرم که هرگز ندیده بودمش.زن و سه فرزندم هم بودند اما نمی دانم چرا هر چه فکر کردم یادشان نیاوردم.حتی اسم هایشان را هم فراموش کرده بودم.حالا که فکر می کنم نمیدانم اصلا ازدواج کرده بودم یا فقط فکر می کنم که کرده بودم و اگر ازدواج کرده بودم ایا تا به حال به زنم دست زده بودم یا نه.آخر من فقط آغوش مادرم را به خاطر دارم.به فاب عکس های روی دیوار نگاه کردم مادر را می شناختم اما باقی را به یاد نمی آوردم.نمی دانم حالا که فکر می کنم مطمئن نیستم اصلا قاب عکسی روی دیوار بود یا نه.البته عکس مادر را که بیاد دارم اما پدر را نمی دانم اصلا نمی دانم مادر من ازدواج کرده بود یا شاید باکره ای بود و من را از یتیم خانه ای گرفته بود و بزرگ کرده بود.عکس مادر را از آلبوم عکس بیرون آوردم.آخرین عکسش بود که ۱۹ سال پیش گرفته بود فکر می کنم آن روز من هم کنارش ایستاده بودم اما نمی دانم چرا من داخل عکس نبودم.عکس را برداشتم و برگشتم کنار شومینه نشستم. کتاب را باز کردم و آخرین بندش را خواندم.صدای برخورد سنگ به شیشه ی پنجره را دوباره شنیدم.کتاب را بستم و عکس مادر را گذاشتم روی قلبم .رفتم به سمت پنجره .سایه ی دیر آشنا را شناختم.