گوشت قربونی
کمرش محکم به دیوار می خوره و به عکس سیاه و سفیدی که دو نفر توش سیاه سفید بودن خیره میشه دستاشو روی گوشاش میذاره که دیگه هیچی نشنوه ولی ته صدای تیک تاک ساعت در گوشش چند ثانیه قبل رو نشون میداد .
با چشم پر از اشک کف پذیرائی رو با دقت نگاه می کنه براش غیر قابل باور بود که تونسته همچین کاری رو بکنه دستاشو از روی گوشش بر می داره و با هق هق میگه : حقش بود عوضی حروم زاده
بدون اینکه بهش نزدیک بشه به سمت کمدش میره و چند تا لباس و یه کم پول بر می داره و میذاره تو ساکش . بی توجه به سمت در میره وقتی در رو باز می کنه نگاش به کفش های نو پاشنه خابیدش میره رو بر می گردونه هنوز روی فرش دراز کشیده بود تمام سرشو خون گرفته بود .
نگاهش به چشم راستش که نگهبان در بود میافته آروم نزدیکش میره خم میشه و به چشماش نگاه می کنه یاد اولین نگاهش میفته که از پشت شیشه ی عطاری دیده بود.
نگاهشو بر می گردونه ساکشو می گذاره زمین و دراز به درازاش می خوابه دستشو می گذاره روی چونش و آروم به پایین هل میده حالا دیگه رو در رو شده بودن خودشو توی چشماش میدیدی ه نیش خند میزنه و با چونه ی لرزون میگه : می دونی چند وقته خودمو توی چشمات ندیدم !
حالا ببین این منم من ! کسی که جرات نداشت بهت نگاه بکنه همیشه ازت می ترسیدم حالا اگه می تونی پاشو بزن فحش بده دیگه نمی ترسم . چند سال عذابم دادی بی حیای نامرد دیگه نوبت منه آب که از سرم گذشت عذابت می دم حالا بهترین موقع است .
سریع بلند میشه و شونهاشو میگره و بعد کشون کشون میبردش تو ی حموم و شونه هاشو ول می کنه شروع می کنه به کندن لباساش .
دوش رو تا آخر باز می کنه به سمت آشپز خونه میره از کابینت بغل گاز چاقویی رو بر می داره که همیشه تو تو دستهای اون میدید . به دستاش نگاه می کنه دستاش شل میشن چاقو از دستش میفته سرشو می اندازه پایین .
_ لعنتی
چاقو رو بر میداره تصویر خودشو تو اون میبینه . میبینه که صورتش چه طوری زیر مشت و لگد ورم کرده بود به زخم بخیه خورده ی بالای ابروش نگاه می کنه تمام گذشته ی پر از سیاهیشو تو اون چاقو میبینه .
محکم دسته ی چاقو رو میگیره تو دستش شونشو تکیه میده به سینه ی دیوار و آروم آروم به سمت حموم میره برق حموم رو میزنه آب تمام خونهای سرشو برده بود صورتش کاملا معلوم بود . چشم نیمه بازش رو نگاه میکنه
_ این منم میبینی ؟ یادت بیاد که چه طور تیکه تیکه ام کردی و دادی دست اون دوستای عوضیت ببین تیکه تیکه هاتو .
روی شکمش میشینه چاقو رو بالای سرش میاره دیگه دستاش نمی لرزند .....
وحید صحرا گرد