مینی مالیسم - قسمت دوم ( مجید اسطیری )
به نام تو
مینی مالیسم در ایران
همزمان با پیدایی داستان های مینی مالیستی در اروپا و آمریکا در ایران نیز شاهد انتشار این گونه ی داستانی هستیم. در تاریخ مدرن داستان نویسی ایران کتاب " در خانه اگر کس است"(1339 شمسی) اولین اثری محسوب می شود که می توان تمایلات مینی مالیسمی را به روشنی در آن یافت. این کتابِ بیست و شش صفحه ای، شامل ده داستانِ کوتاهِ کوتاه اثر " فریدون هدایت" و " عبدالحسین نیری" است. در مقدمه بسیار کوتاه کتاب آمده است؛" شما تا حال داستان هایی به این کوتاهی نخوانده اید، ولی از این پس زیاد خواهید خواند ... این ماییم که برای نخستین بار این سبک را به وجود آوردیم." یک نمونه این داستان ها چنین است؛
" سر ظهر، دکان نانوایی شلوغ بود و حسن، پسر آقا رضا، مستخدم پیر فرهنگ
که یک راست از مدرسه به آنجا آمده بود، کتاب هایش را زیر بغل جا به جا کرد و
بعد از مدت ها معطلی، شش تا نان داغ و پر سنگ از نان گیر گرفت و در حالی
که دستش می سوخت، با نگرانی چوب خطش را از جیب بغلش درآورد و به نانوا
داد. نانوا چوب خط را با غیظ به آن طرف پرت کرد و نان ها را هم از دست حسن
گرفت. آخر چوب خط دیگر جایی برای خط زدن نداشت."
کوتاه نویسی در میان نویسندگان نسل های آغازین داستان نویسی مدرن در ایران به چشم می آید، اما در دهه های اخیر با ترجمه ی داستان های ریموند کارور، این گرایش نمود بیشتری داشته است و به سمت مینی مالیسم سوق یافته است.
نویسندگان مینی مالیست
از میان نویسندگان موفق در جنبش مینی مالیسم می توان به " ولفگانگ بورشرت" و " ریموند کارور " اشاره داشت.داستان " شمعدانی های غمگین" از بورشرت را می خوانید :
زمان آشنايی آن دو، هوا تاريک بود. زن او را به آپارتمان دعوت کرد. مرد پذيرفت. زن، آپارتمان، روميزیها، ملافهها، حتی بشقابها و چنگالها را به او نشان داد. اما همين که در روشنايی روبهروی هم نشستند، چشم مرد به بينی زن افتاد.
با خود انديشيد: انگار بينی را چسباندهاند. اصلاً شبيه بقيه بينیها نيست بيشتر شبيه نوعی ميوه است. عجب! سوراخهای بينیاش اصلاً با هم تناسب ندارند. يکی خيلی تنگ و بيضی شکل است، يکی مثل حفره چاهی دهان باز کرده است. تيره و گرد و بیانتها.
با دستمال عرق پيشانیاش را خشک کرد.
زن گفت: "خيلی گرم است، اينطور نيست؟"
مرد نظری به بينی او انداخت و گفت: " آه، بله."
و دوباره به فکر فرو رفت: بايد آن را چسبانده باشند. وصله ناجوری است. رنگش هم با اين پوست فرق میکند. تيرهتر است. راستی، سوراخهای بينی هم ناهماهنگند؟ يا شايد مدل جديد است؟ ياد کارهای پيکاسو افتاده بود.مرد گفت: " شما کارهای پيکاسو را میپسنديد؟"
زن گفت: " گفتيد کی؟ پی ... کا..."
مرد بیمقدمه گفت: " تصادف کردهايد؟"
زن گفت: " چطور مگر؟"
مرد گفت: " خب..."
زن گفت: " آهان، به خاطر بينیام میپرسيد؟"
مرد گفت: " بله..."
زن گفت: " از اول همين جور بود. همين جور."
مرد میخواست بگويد: " عجب!" اما گفت:" پس اينطور!"
زن گفت:" من به تناسب خيلی اهميت میدهم آن دو شمعدانی کنار پنجره را ببينيد! يکی سمت چپ و ديگر سمت راست است. متناسب نيستند؟ باور کنيد باطن من خيلی با ظاهرم فرق میکند، خيلی." و دستش را روی زانوی مرد گذاشت.
مرد در عمق چشمان زن آتشی را روشن ديد. زن آرام و اندکی شرمزده گفت:" و مخالفتی هم با ازدواج و زندگی مشترک ندارم."
از دهان مرد پريد:" به خاطر تناسب؟"
زن اشتباه او را با مهربانی تصحيح کرد:" هماهنگی... به خاطر هماهنگی."
مرد گفت:" بله، به خاطر هماهنگی." و بلند شد.
زن گفت:" داريد میرويد؟"
مرد گفت:" بله، میروم."
زن او را تا دم در بدرقه کرد. گفت:" باطن آدمها مهم است نه ظاهرشان."
مرد فکر کرد: تو هم با اين دماغت! و گفت:" يعنی در باطن مثل قرار گرفتن شمعدانیها متناسبيد؟" و از پلهها پايين رفت.
زن کنار پنجره با نگاه او را دنبال کرد. ديد که مرد آن پايين ايستاد و با دستمال عرقهای پيشانیاش را پاک کرد. يک بار، دو بار و باری ديگر. اما نيشخند فارغالبال او را نديد، نديد چون اشک چشمهايش را پوشانده بود. شمعدانیها بوی غم میدادند.
ریموند کارور
ریموند کارور به سال 1938 در شهر کلاستکانی واقع در شمال غربی پاسیفیک ایالات متحد به دنیا آمد . کارور در محیطی کاملا یاس آور به دنیا آمد . خانواده ی وی در اثر فشار اقتصادی و تنگدستی ، درست زمانی که پسرشان سه سال داشت مجبور به ترک شهر خود می شوند . ریموند در سن نوزده سالگی با دختری که شانزده سال از او بزرگ تر بود ازدواج کرد .
در سال 1961 اولین داستان کارور در مجله ای منتشر شد و در سال 1970 جایزه ی بین المللی آکادمی هنر را به خاطر سرودن اشعارش دریافت کرد . انتشار مجموعه داستان کوتاه « آیا ممکن است ساکت شوی ؟ » شهرت را از آن کارور کرد .
او پیش از این گرفتار فقر شدیدی بود که باعث ایجاد یاس ، ترس و دلهره ی مدام در وجودش شده بود . کارور در طی سال های 1976 تا 1977 چندین بار به دلیل نوشیدن مشروب زیاد راهی بیمارستان شد .
عاقبت کارور در سال 1977 به طور کامل نوشیدن مشروبات الکلی را کنار گذاشت و بعدا از آن دوران به عنوان سرنوشت سازترین زمان حیاتش نام برد . در همان سال با زن شاعری به نام تس گالاگر آشنا شد .
همسر کارور پس از بهبودی همسرش نزد او بازگشت اما نتوانست به زندگی با او ادامه دهد و در سال 1978 رسما از کارور جدا شد . کارور یک سال بعد با تس گالاگر ازدواج کرد . وی ده سال باقی مانده از عمر خود را در کنار تس گذراند . او پیش از آن که متوجه شود به بیماری سرطان مبتلاست با همسرش قرار گذاشت که به مسکو سفر کنند . او در بیمارستان به شوخی به تس گفت : « من خیلی زودتر از تو به مسکو می رسم . »
در آخرین نیم روز باقی مانده از عمر کارور ، تس او را به خانه بازمی گرداند . عصر آن روز به اتفاق همسرش فیلم سینمایی « چشمان سیاه » را می بیند . ساعت 6:20 صبح روز بعد کارور در خواب می میرد .
ویلیام استول استاد دانشگاه هارتفورد بر این باور است که زندگی ، هنر و حتی مرگ ریموند کارور شباهت بسیاری با زندگی آنتوان چخوف دارد .
چخوف نیز چون کارور در خانواده ای تنگدست به دنیا آمد . چخوف نیز در ازدواج و زناشویی موفق نمی شود و از همسرش جدا می گردد . وی سه سال قبل از مرگش با یک هنرپیشه ی تئاتر ازدواج می کند . چخوف در اثر سل و کارور در اثر سرطان ریه درگذشت .
پیش از چخوف داستان کوتاه با این شکل و شمایل وجود نداشت . چخوف در سال 1880 بنیاد داستان کوتاه مدرن را بنا نهاد . او جزئی ترین مسائل رئالیستی را وارد داستان کرد و عناصر عاشقانه و رمانتیک ماقبل خود را به آن افزود .
کارور همچنین از ارنست همینگوی ، شروود اندرسن و جان چیور الهام می گرفت . با این حال بسیاری از منتقدین ، کارور را پیرو اندیشه ی چخوف می دانند . کارور داستانی دارد به نام « چخوف » . داستانی با نثری بسیار رسمی که در آن نشان داده می شود آن مرد محترم ، با مرگ برای خود اعتبار به دست آورد .
شهرت کمی غریب کارور به خاطر نگارش مجموعه داستان های کوتاه است . در عین حال که او را یک نویسنده ی مینی مال می دانند . در صورتی که کارور به هیچ عنوان دوست نداشت او را با چنین لقبی خطاب کنند . برخورد غلوآمیز منتقدین و ناشران به تدریج باعث شد که کارور پس از مرگش به شهرت جهانی دست یابد . با تمامی این اوصاف ، بسیاری از منتقدین هم ، در مقالات خود ، کارور را مورد تهاجم قرار دادند و چنین اظهار داشتند که سبک داستان نویسی او مینی مال نیست .
توجه به مصائب زندگی و سعی در بازآفرینی زشتی ها و پلیدی های جامعه ی آن روز آمریکا باعث شد تا منتقدین ادبی ریموند را در گروه نویسندگان پیرو « رئالیسم کثیف » قرار دهند . این ویژگی آثار وی حتی باعث شد عده ای به او تهمت کمونیست بودن بزنند . در عمل ، کارور به دلیل تاثیر پذیری شدید از محیط ناآرام و ناامید کننده ی پیرامونش به دنبال رئالیسمی بود که تصویرگر صحنه های تلخ و اندهبار بود .
او حتی نخواست در داستان هایش مدینه ی فاضله ای بسازد . منتقدین وی معتقدند او به دلیل نداشتن شرایط مناسب ناچار از رعایت اقتصاد کلمات بود .
در زمان حیات کارور بسیاری او را مبتکر مکتب مینی مالیسم می دانستند . در همان زمان عده ای هم وجود داشتند که کارور را دنباله روی چخوف و همینگوی می دانستند و مدعی بودند کارور اولین نویسنده ای نبوده است که داستان مینی مال نوشته است .
در چنین شرایطی بود که کارور نسبت به اظهار نظرهایی که می شد واکنش نشان داد و از این که او را یک نویسنده ی مینی مال می خوانند اظهار ناراحتی و تاسف کرد . او بر این اعتقاد بود که مینی مال واژه ای است که انسان را محدود می کند و به نویسنده اجازه نمی دهد تا جهان هستی را به تصویر بکشد . از این رو از منتقدین ادبی خواست تا هیچ گاه او را مینی مالیست نخوانند .
در داستان های کارور زمان به کندی می گذرد . او بازگشت های کوتاهی هم به گذشته دارد . او به خوبی می داند چه زمان ، بهترین وقت برای شروع داستان است . نکته ی قابل تعمق ، گرایش شدید وی بر شی وارگی است . او به دقت اشیا اندک پیرامون شخصیت داستان را توصیف می کند و به سادگی از هر شیئی نمی گذرد .
عده ای بر این باورند که بومی بودن آثار کارور در تثبیت جایگاه او نقش مهمی داشته است . آثار کارور کاملا آمریکایی و بیانگر جامعه ی آمریکاست . در داستان های کارور گویا در حال قدم زدن در خیابانی هستیم که در نگاه نخست همه چیز آن معمولی است و هیچ اتفاق خاصی در آن نمی افتد . اندکی که جلو می رویم احساس می کنیم هر آن ممکن است چاله ای زیر پایمان دهان باز کند . در پایان بندی داستان های کارور خواننده دچار سردرگمی است و احساس خوبی ندارد . در پایان راه خواننده دچار ترس ، رکود ، نا امیدی و خلا می شود . گویی اتفاقی که باید می افتاده ، نیفتاده است . شاه کلید کارور را می توان در یک کلمه « ترس » نامید . او اعتقاد دارد که انسان وقتی می ترسد درست تر عمل کند . خون رسانی به مغز در هنگام ترس بیشتر می شود . برای هر خواننده ای اندکی احساس ترس مفید است زیرا باعث دقت بیشتر وی در هنگام خواندن داستان می شود و در پایان داستان علی رغم گروتسک شدیدی که خواننده در خود احساس می کند ، اما مطمئن است که از هیچ جزئی بی توجه عبور نکرده است .
کارور در توصیف « آنچه نیست » نابغه است . داستان « وقتی از عشق حرف می زنیم ، از چه حرف می زنیم ؟ » بهترین نمونه برای معناست . این داستان نمونه ی قابل ملاحظه ای از کشف معنی در حکایت هایی است که به لحاظ بصری معنی دار هستند : خودکشی باسری باندپیچی شده ، شوالیه هایی که از وزن زره هایشان دارند می میرند ، زوج پیری که باندپیچی شده اند ، گربه ها ، و زنبورداری که کلاه خود و دستکش و لباس های لایه دار پوشیده است . این ردیف تصاویر هم ارز ، از گفت و گوی بین دو زوج که پشت یک میز آشپزخانه نشسته اند و دارند نوشیدنی می نوشند حاصل می شود . آن ها از تجارب مشابه خود ، می دانند که عشق پیامدهای بسیاری دارد : قتل ، خود-ویرانگری ، همزیستی و احتمالا ناپایداری . یکی از دو مرد در پایان خود را تصور می کند که در حال کشتن همسر سابقش است . در این تصویر یک معنا در ذهن مخاطب زنده می شود : او هنوز به همسر سابقش علاقه مند است . داستان این گونه به پایان می رسد : « می توانستم صدای تپش قلبم را بشنوم . صدای تپش قلب همه را می شنیدم . می توانستم صدای خاص انسان ها وقتی در آنجا نشسته بودیم بشنوم . هیچ کداممان حرکت نمی کردیم ، حتی وقتی که اتاق تاریک شد . »
ایرانیان مینی مالیسم را با ترجمه ی آثار کارور شناختند . این در حالی است که آثار کارور به زعم عده ای ، به هیچ عنوان مینی مال نیستند . کارور خود از این که او را مینی مالیست خطاب می کردند ناراضی بود . البته در این نارضایتی می توان ریشه های ترس از برچسب خوردن و محدود شدن را مشاهده کرد . مارکس نیز خود را مارکسیست نمی دانست .
استقبال مخاطبان ادبیات از داستان های مینی مالیستی
درباره ی اقبال عمومی این ژانر داستانی نظرات مختلفی وجود دارد . ذائقه ی عمومی برای ایجاز در داستان طی سالیان دراز نوساناتی داشته است . به نظر عده ای در غرب در یک مقطع زمانی ، تازگی و بدیع بودن طرح و اسکلت بندی داستان کوتاه ، به شدت مورد توجه قرار گرفت . در آن دوره آثار چخوف و همینگوی با شمارگان بالا فروخته می شد و مخاطبان در پی مطالعه ی داستان کوتاه بودند . در همان زمان تحلیل گران مدعی شدند که انسان ماشین زده ی عصر حاضر دیگر زمان کافی برای مطالعه ی رمان های طویل ندارد و تنها می تواند داستان کوتاه یا مینی مال بخواند . با گذشت زمان خلل پذیر بودن نظریه ی این افراد به اثبات رسید . داستان مینی مال نیز علی رغم کوتاه بودنش نتوانست آنچنان که تصور می رفت مخاطبان زیادی جلب کند . در این راستا برخی از نویسندگان مینی مال راه افراط پیش گرفتند . آنها تنها با چند واژه یا حتی یک واژه ، داستان های مینی مال نوشتند .
اما در ایالات متحده که زادگاه اصلی مینی مالیسم است ، شصت سال پیش داستان خیلی کوتاه را فقط مجلات آوانگاردی مثل « لیبرتی » چاپ می کردند اما بیست و پنج سال پیش مجلات وزین و معتبر ادبی داستان زیر پنج صفحه چاپ نمی کردند . کارساده ای نیست که بگوییم نویسنده ها چنین داستان هایی نمی نوشتند یا آنکه دبیران بخش های ادبی از پذیرفتن آن ها سر بازمی زدند . در سال های بعد نویسندگان قدری مثل ریموند کارور و جویس کرول اوتس به این داستان ها پرداختند و در مجلات معتبری هم مثل « نورث امریکن ریویو » به چاپ رساندند . در پایان دهه ی هشتاد شکل داستان خیلی کوتاه با عناوین « دَم داستان » و « داستان ناگهان » با اقبال فراوان روبرو شد . داستان های بسیار کوتاه زیر هزار کلمه بازار را پر کرد .
مینی مالیسم در دیگر هنرها
همان طور که پیشتر آمد ، مینی مالیسم به عنوان یکی از صورت های فرمالیسم ، تجلی روح « صورت » در ساخت اثر هنری بود که در حوزه های مختلف هنر از جمله موسیقی ، نقاشی ، شعر ، داستان و ... نفوذ کرد .
مینی مالیسم در موسیقی ، شیوه ی تصنیف موسیقی با استفاده از ایده ای است که چند بار تکرار می شود . یک قطعه مینی مالیستی موسیقی معمولاً تم کوتاهی را در بردارد که ممکن است ملودیک یا ریتمیک باشد.این تم سپس بارها، تکرار میشود اما به تدریج تغییر میکند. گاهی اوقات این شیوه با دو یا چند ساز اجرا میشود که با اجرای نتهای شان قطع میشوند یا هم نوازی میکنند اما هم زمان که یک ساز به آرامی سریع تر از دیگری نواخته می شود . ساز دیگر به تدریج از هماهنگی خارج می شود . موسیقی مینی مالیستی در دهههای ۱۹۶۰ و۷۰ میلادی محبوب شد. آهنگسازان مینی مالیست کار خود را در حالی شروع کردند که آهنگسازان زیادی قطعاتی میساختند که بسیار پیچیده و درکش برای شنونده سخت بود.
موسیقی مینی مال، چکیده ی یک ایده ی کوتاه و مؤکد است. موسیقی مینی مالیستی بیشتر مورد توجه مخاطبان عام بوده و شاید هم به همین دلیل قابل درک تر است، زیرا به دلیل نگرش غیر غربی در مورد زمان، حسی شگفت انگیز را القا می کند. اگرچه به نظر می رسد آثار ساخته شده در موسیقی مینی مالیستی، نباید از حجم زمانی طولانی ای برخوردار باشند اما عنصر تکرار در آثار مینی مالیست های آمریکایی، گاهی آن قدر ادامه می یابد که به اشباع از خود منجر می شود. به یک معنا، موسیقی و آثار موسیقایی مینی مال را می توان چنین تعریف کرد که تلاشی است در جهت تکرار نشانه های کوتاه.
در هنرهای تجسمی مینی مالیست ها معتقدند با حذف حضور فریبنده ی ترکیب بندی و استفاده از موارد ساده و عمدتا صنعتی که به شکلی هندسی و بسیار ساده شده قرار گرفته باشند ، می توان به کیفیت ناب رنگ ، فرم ، فضا و ماده دست یافت . از مشهورترین هنرمندان این سبک می توان به رونالد بلادن اشاره نمود . بلادن از هنرمندانی است که واکنش ساختارگرایی برعلیه ذهنیت گرایی شاعرانه را در آثار خود به حداقل رسانده است . او و سایر مینی مالیست ها به دنبال چنان سادگی و ناب گرایی بودند که بتوانند هر نشانه از « من » هنرمند را در اثر از بین ببرند . به عبارت دیگر آن ها می خواستند به جنبه ی بی نام و نشان و غیر شخصی فرم دست یابند .
" ساموئل بکت " را یکی از اولین کسانی می دانند که در تئاتر دست به اجرای ایده های مینی مالیستی زد .
یک نمونه از کوتاهترین نمایشنامه های مینی مال اثر " ساموئل بکت" به نام " نفس" مربوط به سال 1969 میلادی :
" پرده بالا می رود، صحنه کم نور و خالی است، مقداری زباله
در اطراف پراکنده شده است و صدای فریاد انسانی که قبلاً
ضبط شده به گوش می رسد. سپس صدای دم و باز دم نفس
یک نفر که هر لحظه بیشتر و بیشتر می شود و همراه با آن
نورهای صحنه به طور متناوب روشن و خاموش می شوند و از
نو صدای فریاد به گوش می رسد. این صحنه سی و پنج ثانیه
به طول می انجامد و در پایان پرده فرو می افتد."
مد روز
پاملا پینتر
به او می گویم به فکر افتاده ام گربه ی تازه ای بخرم .
می گوید : « حرفش را هم نزن . » ظاهرا جای بحث نمی گذارد . انگار از دوره ی دبیرستان به این طرف نصف اجاره را نداده ام و هزینه ی همه ی گربه ها از جمله در خوشگل گربه رو کنار یخچال را نداده ام .
می گویم رفته بودم سازمان حمایت حیوانات و آن ها هفده بچه گربه داشتند . گربه های نازنازی به رنگ های مختلف . می گویم :« رنگ گربه با خودت . »
می گوید : « همین جا نگهدار . » مداد تیز حسابداری اش را بالای جدول کلمات متقاطع می گیرد ، ترق و تروق انگشت های دست راستش را درمی آورد و ادامه می دهد . « گربه ی دیگری لازم نداریم . همین سه تایی که داریم برای هفت پشتمان بس است . »
سه تا گربه ای که داریم سر و صدای ما را می شنوند و خود را به آشپزخانه می رسانند که ببینند چه خبر شده . ژانت گربه ی ایرانی با پشم های پف کرده اش چپ و راست لای پای من می پیچد . فیتس هوگ خال مخالی می پرد بالای یخچال و چشم می دوزد به ما . ملوس هم می پرد روی دامن من و با گلدوزی های حاشیه ی شکم ام خودش را مشغول می کند . هیچ کدام از گربه ها سراغ روی نمی روند . می گویم : « سه تایی که داریم مگر چکارمان کرده اند ؟ »
می گوید : « گربه ی اضافه را فراموش کن » دوباره می رود سراغ حل جدول . پس کله ی ملوس را می خارانم و او را به مرنو وامی دارم و قهوه ی صبح یکشنبه ام را سرمی کشم . کپی جدولی که روی حل می کند را تمام کرده ام و می دانم کدام لغت او را معطل کرده است .
یکشنبه ی بعد موقع حل جدول و خوردن قهوه سر حرف را باز می کنم و می گویم : « از امروز سه تا گربه ی تازه داریم . »
روی مردانگی اش گل می کند . نو ک مدادش را رو به من می گیرد و داد می زند : « مگر من نگفته بودم ؟ »
به او می گویم جوش نزن . بیخود هم داد و هوار راه نینداز . اول ببین بعد . اما با همه ی تلاش من برای حفظ آرامش ، صدایش را بالا می برد . صدای من هم برای مقابله به مثل یک ÷رده بلند تر می شود . گربه ها به صدای داد و هوار ما جمع می شوند .
ملوس که می آید ، می گویم « این ساواناست » دم اش را علم کرده انگار می خواهد به من دلداری بدهد .
روی خرناس می کشد . یادم نمی آید گربه ها را به اسم صدا کرده باشد . می گویم آن هم جونمت است که از بالای یخچال به ما چشم دوخته است . می گویم هیچ وقت مثل یک گربه ی اصیل رفتار نکرده به همین دلیل پدر و مادرها هر چند سال یک بار باید اسم و رسم بچه هایشان را عوض کنند . یا برای آن ها اسم تحبیبی انتخاب کنند . »
روی می گوید :« برعکس بچه هایی که اسمشان مهتاب ، تاج محل و آزاد است اسم خودشان را گذاشته اند سوزی ، پت و جیم . »
می گویم : « دیدی »
می گوید : « نه خیر . » نگاهش را از من یا از گربه ها می دزدد . قهوه اش یخ می کند . ژانت جستی می زند و خودش را به بالای پله ها و دم پنجره می رساند . و از آن جا زل می زند به دانه خوری پیشرفته ی ضد گربه ی همسایه مان . به روی می گویم یادش باشد که اسم او را درست صدا بزند « مت مثل متکا »
می گوید : « دست بردار »
می گویم پس به جای یک گربه سه تا گربه ی تازه داریم . ساوانا را بغل می کنم . مثل اسم خودش گرم و نرم و شل و ول است . چشم های او علفزارهای گرم ساوانای آفریقا را به یادم می آورد و ده تای هیکل خودش شکار می کرد .
روی می گوید : « ما سه تا گربه داریم . نقطه سر خط . » عادتش است جمله را این طور تمام می کند .
می گویم : « سه تا گربه ی تازه ! »
روی مدادش را با حالتی تهدیدآمیز تکان می داد و گفت : « خفه » .
جونمت از روی یخچال پرید روی زمین و جدول کلمات متقاطع روی را به هم ریخت . جونمت وقتی که روی او را به اتاق پذیرایی ترشحی هم می کند . متکای مراقب پرنده یک گوش خود را تیز کرده که بداند چه وقت پست خودش را ترک کند . روی مداد خود را از زمین برداشت و با دلخوری بالای جدول گذاشت . سه کلمه را غلط نوشته بود اما تا وقتی به او نگفتم متوجه نشد . ساوانا را از دامن خودم می رانم و به حمام می روم .
طی دو هفته ی بعدی هر وقت گربه ها را با اسن تازه شان صدا می کنم روی قاطی می کند . اما بیشتر زمانی عصبانی می شود که می بیند ساوانا ، نمت و متکا به اسم های تازه شان عادت کرده اند . به او می گویم که همه ش توی لحن صداست .
با گربه های تازه ام احساس خوشی می کنم .
بعد از یکی دو ماه مد روز عوض می شود . یک روز سر صبحانه ی یکشنبه می آیی و می بینی که روی نیست که نشسته و جدول حل می کند ، مرد دیگری است که جدول را خوب حل می کند و گربه ها را دوست دارد . اسمش رالف است .
منابع :
_ داستان از حاشیه تا متن ، جواد جزینی ، انتشارات دلوار
_بهترین بچه ی عالم ، جیمز توماس ، اسدالله امرایی ، نشر شولا
_ ریموند کارور ، نویسنده ای که از نو بایدشناخت ، کامران پارسی نژاد ، ماهنامه ی ادبیات داستانی ، شماره ی 90
_ درباره ی ریموند کارور و داستان هایش ، مریلین رابینسون ، فرشید عطایی ، ماهنامه ی ادبیات داستانی ، شماره ی 90
_ دانشنامه ی نظریه های ادبی معاصر ، ایرنا ریما مکاریک ، مهران مهجر ، محمد نبوی
http://www.rasoolkamali.com/internet.php?i=14_
http://moarek.blogfa.com/ _
http://fa.wikipedia.org/wiki/_
http://www.harmonytalk.com/id/1333 _