مادربزرگ

 

من هميشه استفراغ مي كردم . به خصوص وقتي پدرم براي مردم از تاريخ  به وسيله منابع ناشناخته سخنراني مي كرد يا زماني كه پدر بزرگم از گذشته هايي صحبت مي كرد كه دواي درد كسي نبود يا وقتي  كه مادرم  غذاي سنتي بار مي گذاشت. استفراغ مي كردم زماني كه برادرم به جاي فهميدن اصول زندگي، كلاس هاي اصول مردگي را مي گذراند. بدترين حالت استفراغم زماني بود كه معلم ديني سر كلاس درس حاضرمي شد وبراي هركس كه درس نخوانده بود غيبت مي زد يا زماني كه مي فهميدم خواهرم تمرين مي كند تا شهوت راهميشه ازخودش دور نگه دارد. فكرمي كرد راه سعادت فرار ازهمه شهوت هاست.

 

در واقع درآنجائي كه من زندگي مي كنم هيچ چيز خودش نيست مگر آن چيزكه نبايد خودش باشد. همه چيز آن چيزي است كه نبوده وآن چيزهائي كه نبوده اند با سند و مدرك تاريخي هستندوخواهند بود. بودن ما درنبودما شكل مي گيرد. شكل گرفتن ماحتي در نبودن ما بايد به صورتي باشد كه كوچكترين خراشي به پيكراصلي وارد نكند. درغيراين صورت همه چيز محكوم به مرگ است.

 

مادربزرگم وقتي مرد آدم هائي كه يواشكي در تاريكي به دنبال روزنه اي بودند برايش گريه كردند. اما پدربزرگم خنديد. من مبهوت شدم. مادرم از اين كه بالاخره مادرشوهرش مرد خوشحال شد. هرچند كه خودش مي گفت كه مادربزرگ درتمام عمرش به او كمتراز گل نگفته است. پدرم بي وقفه مردم را درباره نيكي به پدرومادر موعظه كرد. اما موعظه هايش ثمر نداشت. چون خودش آن نيكي ها رادرقبال مادربزرگ ادا نكرده بود. به هرحال مادربزرگ دريك شب باراني مرد.

 

مادربزرك مي خواست من اوباشم . اما من حتي خودم هم نبودم چه رسد به اين كه مادربزرگ باشم. با تمام اين حرف ها تلاش مي كردم او باشم.

او بودن لياقت مي خواست هرچندكه بعدازمردنش بودن اوراانكاركردند.

ازپدروپدربزرگ خواستم تابودن مادربزرگ رابه ثبت برسانند. اما بعدها فهميدم كه عامل اصلي" نبود كردن فعل بودن مادر بزرگ" را خود پدرو پدربزرگ به راه انداخته بودندوبعد ازآن درذهن بيشتر مردم از مادربزرگ  جزافسانه، چيزي باقي نماند هرچند كه خيلي ها اورا ديده بودند.

 

فقط مادر بزرگ درتمام مكان ها وزمان ها حل شده است گرچه بودن ديگران دراين زمان ومكان يعني نبودنشان در زمان ومكاني ديگر.هرچند كه پدرو پدربزرگ بخواهند بودن او را منكر شوند. هرجا كه نگاه مي كنم نشاني از مادربزرگ مي بينم هرچند كه نامش راازتمامي كتاب ها پاك كنند. اما نشاني ازپدروپدر بزرگ نيست هرچندكه در زمان ومكان ما هستند.اين خيال خامي بيش نيست كه كسي فكركند با بودن درزمان ومكاني مي تواند تمام زمان ها ومكان ها رابه دست فراموشي بسپارد.

 

بعد از مردن مادربزرگ بود كه من ديگراستفراغ نمي كردم . آنقدر تفكرات خام وروايت هاي پدروپدربزرگ را مسخره كرده بودم كه ازدستشان كتك مي خوردم و خون بالا مي آوردم . ديگروقتي براي استفراغ كردن نبود. مادر بزرگ هم آخرين روزهاي عمرش دائم خون بالا مي آورد. ازمادربزرگ مي خواستم  اجازه دهد طبيب برسر بسترش بياورم اما مي گفت من خودم مي دانم دردم چيست دكترها نمي توانند بفهمند،وحالا من مي دانم مادربزرگ چراخون بالا مي آورد.

 

چند سالي گذشت. من از خانه فرار كردم و به خانه همسايه پناه بردم. خانه همسايه برخلاف ظاهرش جاي خوبي نبوداما اين خوبي راداشت كه درآنجا ديگرخون بالانمي آوردم. حتي ديگراستفراغ هم نمي كردم .اما گاهي كه دلم براي آن روزها تنگ مي شود،دست درحلقم مي كنم وبالا مي آورم.استفراغم را مي برم و يواشكي به درخانه مان مي پاشم. مي دانم كه هيچ چيزدرحال حاضرجزاين كارپدروپدربزرگ راعصباني نمي كند. اما ازطرفي هم مي ترسم مبادا به تلافي اين كارمن با كمربند به جان خواهرم بيفتند يا برادرم را به دوره كتاب هاي مردگي واداركنند.

 

هرچيزي كه هست پايان مي يابد. هرپايان،آغازي ديگراست. اما انقدر خسته ام كه ديگربه دنبال آغازي ديگرنيستم. شايد من همان آغازي هستم كه به پايان نزديك مي شوم. مي دانم روح مادر بزرگ ازمن آزرده است

امااين راهم مي دانم كه روح مادربزرگ، بزرگتراز آن است كه با وارفتگي من به دست فراموشي سپرده شود. حالا همسايه ها هرسال براي مادربزرگ يادبودمي گيرندو من فقط نگاه مي كنم.

 

 

مهدی رضائي