كوه نور

 

علي موشك آر. پي . چي. راروي شانه اش ميزان مي كند. ازپشت خاكريز بلند مي شود و قبل ازاينكه ماشه آن رابكشد روبه من مي گويد:احمد امشب كوهها نور بارونه ، نظر كرده هامهمونن.

موشك ديگري راسوار مي كند. جست مي زندروي خاكريزها و دوباره ماشه را مي كشد. محكم مي زند روي شانه ام : اين هم از تانك هاي تي- 72. درست زدم توي پيشونيش.

صداي انفجاري زير پايم را مي لرزاند. گردوخاك زيادي مي آيد توي سنگر. علي پرت مي شود. روي سرش دهان باز كرده و خون پهناي صورتش را پوشانده است. شليك بي امان منورها نيمه شب دهلاويه رامثل روز روشن كرده اند.

 

 

# چند قدم مانده به غار حرا روي تخته سنگي مي نشينم . دوربين فيلمبرداري را از توي ساك در مي آورم . باد خنكي از سمت شرق مي وزد.نزديك غروب است . اذان مي گويند. علي وضو مي گيرد. كليد دوربين را مي زنم و روي او مكث مي كنم . متوجه من مي شود. مي گويم: علي ، يه چيزي بگو كه بمونه  براي يارگاري.

خنده اي مي كند و سرش را مسح مي كشد و مستقيم مي آيد جلوي دوربين . روي سرش به اندازه سكه اي فرو رفتگي دارد. جاي بخيه ها پيداست. دستش را به طرف كوهها مي گيردو به آرامي مي گويد: احمد، نگاه كن . كوهها نور بارونه . نظر كرده ها مهمونن.

بعد مي ايستد رو به قبله و قامت مي بندد. نزديك تر مي روم . مژه نمي زند. نگاهش به خانه خداست. به سجده مي رود. او را دور مي زنم و در كنارش قرار مي گيرم. به ركعت دوم مي رسد. تصوير درشتي از صورتش مي گيرم. با ريكه اي خون از كنار شقيقه اش سرازير مي شودو مي آيد روي گردنش . دوربين روي شانه ام مي لرزد. آفتاب پشت ها گم شده است. صدايش مي زنم . اما .....

   محمود خداوردی